تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبليغي داستان نويسي (شنبه 20/7/87 )
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

نود و هفت تبلیغاتچی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن جوان اتاق شمارۀ 507 مجبور شد از ظهر تا نزدیکی های ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند. اما بیکار ننشست. مقاله ای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است... یا جهنم» از یک مجلۀ جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکۀ دامن شکولاتی رنگش را پاک کرد. جادکمۀ بلوز ساکسش را جا به جا کرد. دو تار موی کوتاه خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفنچی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار لاک زدن ناخن های دست چپش را تمام میکرد.
از آن زن هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ می زده است.
همان طور که تلفن زنگ می زد، قلم موی کوچک لاکش را پیش برد و هلال ناخن انگشت کوچکش را پررنگ تر کرد. سپس در شیشۀ لاک را گذاشت، ایستاد و دست چپش را، که لاک هایش خشک نشده بود، در هوا تکان داد. زیرسیگاری انباشته از ته سیگار انباشته از ته سیگار را با دستی که لاک هایش خشک شده بود برداشت و به طرف میز عسلی، که تلفن رویش بود، روی یکی از دو تختخواب یک شکل و مرتب نشست- حالا زنگ پنجم یا ششم بود- و گوشی را برداشت.
گفت: «آلو» انگشت های دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته بود. این پیراهن بجز سرپایی ها تنها چیزی بود که تن داشت- انگشترهایش توی حمام بود.
تلفنچی گفت: «با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس.»
زن جوان گفت: «متشکرم » و روی میز عسلی برای زیر سیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: «میوریل[1] توپی»
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد گفت و گفت: «بله، مامان. حال تو چطوره؟»
«یه دنیا نگرانت بوده م، چرا تلفن نکرده ای؟ حالت خوبه؟»
«دیشب و پریشب سعی کردم باتون تماس بگیرم. آخه تلفن این جا...»
«حالت خوبه، میوریل؟»
دختر زاویة میان گوشی تلفن و گوشش تلفن و گوشش را بیش تر کرد. «خوبم. فقط هواگرمه. امروز گرم ترین روزیه که فلوریدا.....»
«چرا تلفن نکرده ی؟ یه دنیا نگرانت......»
زن جوان گفت:«مامان، عزیز من، سرم داد نکشین. صداتون خوب می آد. دیشب دو بار بهتون تلفن کردم. یه بار بعد از....»
«به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن می کنی. اما، نه، مجبور بود... حالت خوبه، میوریل؟ راست شو به من بگو.»
«حالم خوبه. خواهش می کنم این حرفو تکرار نکنین.»
«کی رسیدین؟»
«نمی دونم. چهارشنبه،صبح زود.»
«کی پشت فرمون بود؟»
زن جوان گفت:«خودش. اماعصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی ککرد. تعجب کردم.»
اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که....
زن جوان میان حرفش دوید:«مامان، به تون که گفتم، خیلی خوب رانندگی کرد. راست شو بخواین، سراسر راه سرعتش کمتر از هشتاد بود. »
آن اداهایی رو که با درخت ها درمی آره تکرار ککرد؟
گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد، مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرف مو زمین نذاشت. کاری رو که گفتم کرد. حتی سعی کرد به درخت ها نگاه نکنه.... باورکنین. راستی، بابا ماشینو داد تعمیر کنن؟»
نه، هنوز چهارصد دلار خرج داره، تا فقط....
مامان، سیمور به بابا گفت خرج شو می پردازه، جای نگرانی....
خوب، تا ببینم. رفتارش چطور بود..... توی ماشین و جاهای دیگه؟
زن جوان گفت: خوب بود.
باز هم تورو به همون اسم وحشتناک....
نه. حالا چیز تازه ای از خودش درآورده.
چی؟
چه فرقی می کنه، مامان؟
میوریل، من دلم می خواد بدونم. پدرت...
زن جوان گفت: خیلی خب، خیلی خب، اسم منو گذاشته بدکارۀ مقدس سال 1948. و غش غش خندید.
خنده دار نیست، میوریل. اصلاً خنده دار نیست. وحشتناکه. راستش، گریه اوره. وقتی فکرشو می کنم که چطور...
زن جوان میان حرفش دوید: مادر، به حرفم گوش کنین. یادتون می آد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ می دونین... اون مجموعه شعر آلمانی رو می گم. چه کارش کردم؟ همه چیزهامو زیر و رو....
گم نشده.
زن جوان گفت: مطمئنین؟
البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فردی یه. خونه ما جا گذاشتی . من هم جایی پیدا نکردم که...چطور مگه؟ می خواد پس بگیره؟
نه فقط توی ماشین که می اومدیم سراغشو از من گرفت می خواست بدونه خونده م یا نه.
مگه به زبون آلمانی نیست!
زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت: چرا، عزیزم، فرقی که نمی کنه. حرفش این بود که شعرهاشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته.
می گفت باید ترجمۀ اونو می خریدم و از این حرف ها. یا می رفتم اون زبونو یاد می گرفتم.
خدا به دور،خدا به دور! راستی که گریه آوره، همینه که می گم. پدرت دیشب می گفت...
زن جوان گفت: یه دقیقه صبرکنین، مامان. به سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت، سیگاری روشن کرد، و برگشت سرجایش روی تخت نشست. گفت: مامان؟ و به سیگار پک زد.
میوریل، به من گوش بده.
گوش می دم.
پدرت با دکتر سیوتسکی صحبت کرد.
زن جوان گفت: راستی؟
همه چیزو براش تعریف کرد. یعنی خودش گفت تعریف کردم....
پدرتو که می شناسی. نقل درخت ها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتی که برای مامان بزرگ دربارۀ مردنش سرهم کرد. بلایی که سر عکس های قشنگ برمودا آورد... خلاصه همه چیزو.
زن جوان گفت: خوب؟
خوب. او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگی کرده اونو از بیمارستان مرخص کرده..قسم می خورم. قاطعانه به پدرت گگفته که احتمال داره- احتمال خیلی زیادی دار- که سیمور پاک عقل شو از دست بده. قسم می خورم.
زن جوان گفت: این جا توی هتل یه روانپزشک هست.
کیه؟ اسمش چیه؟
نمی دونم. رایزر یا یه همچین اسمی. خیلی تعریف شو می کنن.
اسم شو نشنیده بودم.
خوب، به هر حال خیلی تعریف شو می کنن.
میوریل، خواهش می کنم بی خیالی رو کنار بذار. دل مون خیلی برات شور میزنه. دیشب پدرت می خواست تلگراف بزنه بیایی خونه، راست شو بخوا...
فعلاً که خیال اومدن ندارم، مامان. بنابرین، فکرشو از سرتون بیرون کنین.
میوریل، قسم می خورم. دکتر سیوتسکی گفته، سیمور ممکنه پاک عقل شو...
زن جوان گفت: من تازه رسیده م این جا، مامان. بعد از سال ها، این اولین باره که
اومده م مرخصی. بنابراین خیال ندارم به این زودی چمدون مو ببندم و بیام خونه. اصلاً سفر برام خوب نیست. تنم طوری از آفتاب سوخته که به زحمت می تونم تکون بخورم.
تنت خیلی سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که توی کیفت گذاشتم، به تنت نمالیدی؟ گذاشتم کنار....
مالیدم. اما تنم سوخت.
خدا مرگم بده! کجای تنت سوخته؟
تموم تنم، عزیزم، تموم تنم.
خدا مرگم بده!
نمی میرم.
بگو ببینم، با این روانپزشک صحبت کردی؟
زن جوان گفت: خوب، کم و بیش.
چی گفت: وقتی صحبت می کردی سیمور کجا بود؟
توی سالن اشن پیانو می زد. هر دو شبی که اینجا بوده یم پیانو زده.
خوب، چی گفت؟
ای، چیز زیادی نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دیشب توی بازی بینگو نشسته بودم کنارش، از من پرسید، شوهرتون اون آقایی نیست که توی اون اتاق پیانو می زنه؟ گفتم، بله. اون وقت از من پرسید که سیمور دچار بیماری ای، چیزی نبوده. این شد که من گفتم.....
چرا این سوالو کرد؟
زن جوان گفت: نمی دونم، مامان. حدس می زنم برای این که رنگش پریده و از این حرف ها. به هر حال، بعد از بینگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اون ها نوشابه ای بخورم. من هم رفتم. زنش خیلی جلف بود. یادتون می آد اون لباس شب مسخره ای رو که توی ویترین مغازه بانویت دیدیم؟ همون لباسی که گفتین آدم باید چیزش خیلی خیلی کوچک....
اون لباس سبز رنگو می گی؟
همونو پوشیده بود. با اون باسن بزرگش. یه ریز از من می پرسید که سیمور با سوزان گلاس که توی خیابون مدیسیون چیز داره.... کلاه فروشی داره خویش و قومه یا نه؟
می خوام ببینم اون چی گفت؟ دکترو می گم.
ای، حرف زیادی نزد. یعنی ما توی نوشگاه بودیم. صدا به صدا نمی رسید.
خوب، گفتی.... گفتی که چه بلایی می خواست سر صندلی مامان بزرگ بیاره؟
زن جوان گفت: خیر، مامان، توی جزئیات زیاد باریک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پیدا می کنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب توی نوشگاهه.
نگفت که به نظرش ممکنه اون... این طور بگم... خل بشه، بلایی سرتو بیاره؟
زن جوان گفت: نه با این صراحت. اطلاعات زیادی که از اون ندارن، مامان. این ها باید چیزهایی درباره بچگی آدم بدونن... و از این مزخرفات. گفتم که، نمی شد حرف بزنیم، اونجا خیلی سر و صدا بود.
خوب. کت آبیت چطوره؟
خوبه. دادم کوچکش کردن.
لباس های امسال چطوره؟
زن جوان گفت: افتضاح. اما به این آدم ها می خوره. پرزرق و برق و از این حرف ها.
اتاق تون چطوره؟
زن جوان گفت: خوبه. یعنی بد نیست. اتاقی که پیش از جنگ گرفته بودیم خالی نبود. امساال آدم ها قابل تحمل نیستن. کاش کسانی رو که توی سالن غذاخوری کنار ما می شینن می دیدین. سرمیز کناری. انگار از باغ وحش فرار کرده ن.
خوب، همه جا همین طوره. کفش های راحتی ات چطوره؟
خیلی بزرگه. به تون گفتم که خیلی بزرگه.
میوریل، یه بار دیگه می پرسم... راستی راستی حالت خوبه؟
زن جوان گفت: برای صدمین بار، بله، مامان.
خیال هم نداری بیایی خونه؟
خیر، مامان.
پدرت دیشب می گفت که اگه تنهایی جایی رو پیدا کنی بری و مسائلو با خودت حل کنی، هزینه سفرتواز جون و دل می پردازه.به این ترتیب می تونی عالی سفر کنی. ما هر دو فکر کردیم...
زن جوان گفت:خیر، مممنونم. و پایش را از روی پا برداشت.
مامان، خرج این تلفن سر به....
وقتی فکرشو می کنم که چطور سراسر جنگ منتظر این پسره بودی... یعنی وقتی ادم به زنهای ساده ای مثل شما فکر می کنه...
زن جوان گفت: مادر بهتره گفت و گورو درز بگیریم، سیمور هر لحظه ممکنه سربرسه.
مگه کجاست؟
کنار دریا.
کنار دریا؟ اون هم تنهایی؟ کنار دریا رفتارش عادی یه؟
زن جوان گفت: مادر، طوری از اون حرف می زنین که انگار دیوونه زنجیری یه....
میوریل، من چنین حرفی نزدم.
خوب. از حرفهاتون این طور برمی آد. می خواهم بگم که کارش اینه که اون جا دراز
می کشه. روپوش حمام شو هم درنمی آره.
روپوش حمام شو درنمی آره؟ آخه چرا؟
نمی دونم. حدس می زنم برای این که رنگش خیلی پریده.
خدا مرگم بده. به آفتاب احتیاج داره. نمی شه مجبورش کنی؟
زن جوان گفت: شما که سیمورو می شناسین. و باز پایش را روی پا انداخت. می گه، دلش نمی خواد یه مشت آدم ابله خالکوبی هاشو نگاه کنن.
اون که خالی نکوبیده! توی ارتش خالکوبی کرده؟
زن جوان گفت: نه مامان. نه عزیزم. و از جا بلند شد.
گوش کنین فردا بهتون تلفن می کنم، احتمالاً
میوریل.. حالا گوش کن چی می گم.
زن جوان که سنگینی تنش را روی پای راستش می انداخت، گفت: بله مامان.
هر لحظه یا که کاری کرد یا حرفی زد که احمقانه بود، به من تلفن کن... می فهمی چی
می گم؟ صدامو می شنوی؟
مامان، من از سیمور نمی ترسم.
میوریل؛ می خواهم به من قول بدی.
زن جوان گفت: خیلی خوب، قول می دم. خداحافظ مامان.
بابارو سلام برسونین. گوشی را گذاشت.
سی بل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: من باز شیشه می بینم. شما باز شیشه می بینین.
عزیز دلم. دیگه این حرفو تکرار نکن.مادرو پاک دیوونه می کنی.
آروم بگیر، خواهش می کنم.
خانم کارپنتر روغن برنزه کردن پوست را روی شانه های سی بل می مالید و پشت او را تا تیغۀ ظریف بال مانند کتف هایش چرب می کرد. سی بل روی یک توپ پرباد کنار ساحل، روبه اقیانوس، طوری نشسته بود که هر لحظه ممکن بود تعادلش به هم بخورد. لباس شناسی دوتکه زرد روشنی پوشیده بود که یکی از آن ها تا هشت نه سال دیگر هم به دردش نمی خورد.
زنی که روی صندلی راحتی، کنار خانم کارپنتر نشسته بود گفت: راستش یه دستمال ابریشمی معمولی بود... از نزدیک می شد دید.. چیزی که هست دلم می خواد بدونم چطور گرهش زده بود. آخه، خیلی قشنگ بود.
خانم کارپنتر حرفش را تصدیق کرد: ظاهراً قشنگ بوده. سی بل، آروم بگیر، عزیز دلم.
سی بل گفت: باز هم شیشه دیدین؟
خانم کارپنتر آه کشید و گفت: خیلی خب. در شیشۀ روغن برنزه کردن پوست را گذاشت. حالا بدو برو بازی کن، عزیز دلم. مامان می خواد بره توی هتل و یه گیلاس مارتینی با خانم هابل بخوره. زیتون هاشو برای تو می آرم.
سی بل که آزاد شده بود بی درنگ به طرف سمت باز ساحل دوید و از آن جا قدم زنان به طرف چادر ماهیگیرها راه افتاد.. فقط جلو یک قلعۀ شنی خیس و فروریخته ایستاد و پایش را در ان فرو کرد. چیزی نگذشت که محوطۀ مخصوص مهمانان هتل را پشت سر گذاشت.
نزدیک به دویست سیصد متری راه رفت و سپس ناگهان راهش را کج کرد و دوان دوان به قسمتی که شن های نرمی داشت رفت. جلو جوانی که به پشت دراز کشیده بود رسید و درنگ کرد.
دختر گفت: می خوای بری توی آب؛ باز شیشه ببینی؟
جوان یکه خورد. یقۀ روپوش مخملی خود را با دست گرفت.
روش شکم غلتید. حوله لوله شده ای از روی چشم هایش روی زمین افتاد و به سی بل خیره شد.
تویی، سلام، سی بل.
می خوای بری توی آب؟
جوان گفت: چشم به راه تو بودم. چه خبر؟
سی بل گفت: چی؟
می گم چه خبر؟ کی می آد کی می ره؟
سی بل گفت:بابام فردا با هواپیما می آد. و به شن ها لگد زد.
جوان گفت: به صورت من نپاش، بچه. و دستش را به مچ پای سی بل گذاشت. خوب، پس وقتش رسیده که پدرت بیاد این جا. من ساعت به ساعت منتظرش بودم. ساعت به ساعت.
سی بل گفت: خانوم کجاست؟
جوان چند دانه شن را از لابه لای موهای کم پشتش پاک کرد و گفت: خانوم؟ درست معلوم نیست، سی بل. خانومو هزارجا می شه پیدا کرد. توی مغازه سلمونی، داره موهاشو خرمایی رنگ می کنه. یا توی اتاقش؛ برای بچه گداها عروسک درست می کنه.
جوان که حالا دمر دراز کشیده بود، دست هایش را مشت کرد، روی هم گذاشت و
چانه اش را روی آن ها قرار داد و گفت: از چیزهای دیگه ای حرف بزن، سی بل. لباس شنای قشنگی پوشیده ی . من از چیزی که خوشم می آد لباس شنای آبی رنگه.
سی بل به او خیره شد، سپس سرش را پایین انداخت و کم برآمدۀ خود را نگاه کرد. گفت: این که زرده این که زرده.
جدی؟ کمی بیا نزدیک تر ببینم.
سی بل یک قدم جلوتر رفت.
کاملاً درست می گی. چه آدم کودنی هستم!
سی بل گفت: می خوای توی آب بری؟
توی همین فکرم. برای خوشحالی تو بگم که مدت هاست توی همین فکرم، سی بل.
سی بل پایش را به قایق لاستیکی که جوان گهگاه زیر سرش می گذاشت زد و گفت: کم باده.
درست می گی. خیلی خیلی هم کم باده.
چانه اش را از روی مشت هایش برداشت و روی شن ها گذاشت.
گفت: سی بل، تو خیلی قشنگی. خوشم می آد نگاهت کنم. از خودت برام حرف بزن. دست هایش را دراز کرد و هر دو مچ پاهای سی بل را گرفت. گفت: من توی برج جدی به دنیا اومده م، تو چی؟
سی بل گفت: شارون لیپ شولتس گفت، تو اجازه دادی کنارت، رو صندلی پیانو بشینه.
شارون لیپ شولتس این حرفو زد؟
سی بل محکم سر تکان داد.
جوان مچ پاهای او را رها کرد، دست هایش را جمع کرد و یک طرف صورتش را روی ساعد راستش گذاشت، گفت: خوب این چیزها پیش می آد، سی بل. من اون جا نشسته بودم پیانو می زدم. توهم پیدات نبود. شارون لیپ شولتس هم اومد و کنار من نشست. من که نمی تونستم از خودم دورش کنم.
می تونستی.
جوان گفت: خیر،خیر این کار از من برنمی اومد. اما برات می گم چه کاری کردم.
چه کاری کردی؟
تورو به جای اون مجسم کردم.
سی بل بی درنگ خم شد و به گود کردن شن ها پرداخت. گفت: بیا بریم توی
جوان گفت: خیلی خوب. گمون می کنم سرخودم هم گرم بشه.
سی بل گفت: دفعه دیگه از خودت دورش کن.
کی رو از خودم دور کنم؟
شارون لیپ شولتسو.
جوان گفت: گفتی شارون لیپ شولتس. این اسم چه چیزهایی رو به یاد آدم می آره. خاطره ها و هوس هارو به هم می آمیزه. ناگهان بلند شد ایستاد. آبهای اقیانوس را نگاه کرد و گفت: سی بل، بگم الان چه کار می کنیم؟ می ریم ببینیم می تونیم یه موزماهی بگیریم.
چی بگیریم؟
جوان گفت: موز ماهی. و کمر روپوشش را باز کرد. روپوش را درآورد. شانه هایش سفید و باریک بود و شلوارک شنایش آبی مایل به ارغوانی. روپوش را از طول یک بار و از عرض سه بار تا زد. حولۀ لوله شده را که روی چشم هایش می انداخت باز کرد، روی شن ها پهن کرد و سپس روپوش تاکرده را رویش گذاشت. خم شد، قایق لاستیکی را برداشت و زیر بغل راستش جادداد. سپس با دست چپ دست سی بل را گرفت.
هر دو قدم زنان به طرف اقیانوس راه افتادند.
جوان گفت: خیال می کنم توی عمرت بیشتر از یکی دوتا موزماهی ندیده باشی.
سی بل سرش را تکان داد.
ندیده ی؟ مگه خونه تون کجاست؟
سی بل گفت: نمی دونم.
حتماً می دونی. یعنی باید بدونی. شارون لیپ شولتتس می دونه خونه شون کجاست، تازه سه سال و نیمش هم بیشتر نیست.
سی بل ایستاد، دستش را از دست او بیرون کشید. یک گوش ماهی معمولی را از روی زمین برداشت و با اشتیاق به آن نگاه کرد. روی زمین پرتابش کرد، گفت: ویرلی وود کانه تی کت. و با شکم جلو داده راه افتاد.
جوان گفت: ویرلی وود کانه تی کت. ببینم،اینجا اتفاقاً نزدیک ویرلی وود کانه تی ککت نیست؟
سی بل او را نگاه کرد و با کج خلقی گفت: خونه ما اون جاست. خونه ما توی ویرلی وود کانه تی کته. چند قدم پیشاپیش او دوید، پای چپش را با دست چپ گرفت و دو سه بار
لی لی کرد.
جوان گفت: این موضوع خیلی از مسائلو روشن ممی کنه.
سی بل پایش را رها کرد و گفت: داستان سامبوی سیاه کوچولورو خونده ی؟
جوان گفت: چه سوال بامزه ای می کنی! اتفاقاً دیشب تمومش کردم.دستش را پایین برد و دست سی بل را از پشت گرفت. از او پرسید: نظرت چیه؟
دیدی چطور ببرها دور اون درخت می دون؟
من که فکر می کنم نمی شه جلوشونو گرفت. هیچ وقت این قدر ببر ندیده م.
سی بل گفت: فقط شیش تان.
جوان گفت: فقط شیش تا! چطور می گی فقط؟
سی بل گفت: تو موم دوست داری؟
جوان پرسید: چی دوست دارم؟
موم.
خیلی زیاد. تو دوست نداری؟
سی بل سر تکان داد و پرسید: زیتون دوست داری؟
زیتون..... بله. زیتون و موم.. هیچ وقت بدون اینها جایی نمی رم.
سی بل پرسید: شارون لیپ شولتسو دوست داری؟
جوان گفت: بله، بله. دوستش دارم. به خصوص برای این دوستش دارم که هیچ وقت توی راهرو هتل سر به سر توله سگ ها نمی ذاره. مثلاً اون توله سگ خانمی رو می گم که اهل کاناداست.
شاید باورنکنی که بعضی دختر کوچولوها خوش شون می آد چوب بادکنک شونو توی تن اون سگ کوچولو فرو کنن. شارون از این کارها نمی کنه. آدم بدجنس و بیرححمی نیست.. برای همینه ککه خیلی دوست دارم.
سی بل صدایش درنیامد.
سرانجام گفت: من دوست دارم شمع بجوم.
جوان گفت: کی دوست نداره؟ پایش را توی آب گذاشت و گفت: وای! سرده. قایق لاستیکی را روی آب انداخت. نه یه دقیقه صبر ککن، سی بل. صبر کن کمی جلوتر بریم.

توی آب پیش رفتند تا این که آب تا کمر سی بل رسید. سپس جوان او را بلند کرد و به شکم روی قایق لاستیکی خواباند.

پرسید: توهیچ وقت از کلاه شنا و اینجور چیزها استفاده نمی کنی؟

سی بل آمرانه گفت: ولم نکن. محکم بگیرم.

جوان گفت: خواهش می کنم، دوشیزه کارپنتر. من با فوت و فن کارم آشنام. فقط چشم هاتو باز بذار. هرچی موزماهی هست، می بینی. امروز یه روز خوش برای موزماهی هاست.

سی بل گفت: من که چیزی نمی بینم.

معلومه آخه عادت های خیلی عجیبی دارن. قایق را همچنان پیش می برد. آب هنوز تا سینه اش نرسیده بود. گفت: زندگی خیلی دلخراشی دارن. می دونی چه کار می کنن، سی بل؟

دختر سر تکان داد.

خوب، شناکنان توی سوراخی می رن که پر از موزه. وارد که می شن ماهی های خیلی معمولی هستن. اما همین که توی سوراخ جا گرفتن رفتارشون مث خوک ها می شه. راستش، من با چشم های خودم یه موزماهی رو دیدم که توی سوراخ پر از موزی رفتو وهشتاد
 و هفت تا موز خورد. قایق لاستیکی و مسافرش را سی سانتیمتری به خط افق نزدیکتتر کرد. معلومه که بعد انقدر باد می کنن که دیگه نمی تونن از سوراخ بیرون بیان. یعنی از در نمی تونن بیرون بیان.
سی بل گفت: دورتر نریم. اون وقت چه اتفاقی براشون می افته؟

چه اتفاقی برای کی ها می افته؟

موزماهی ها

آهان، منظورت وقتی یه که اون همه موز خورده نن وو نمی تونن از سوراخ بیرون بیان؟

سی بل گفت: بله.

خوب، دلم نمی آد برات بگم، سی بل. می میرن.

سی بل پرسید: چرا؟

خوب، تب موز می گیرن. بیماری وحشتناکی یه.

سی بل با حالتی عصبی گفت: موج پیدا شد.

جوان گفت: بی خیالش. مهم نیست.. آماده باش. مچ پاهای سی بل را در دست هایش گرفت و به طرف جلو و پایین فشار داد.

جلو قایق لاستیکی از بالای موج گذشت. آب گیسوان بورسی بل را خیس کرد اما در جیغش یک دنیا شادی خوانده شد.

وقتی تعادل قایق لاستیکی دوباره برقرار شد، دختر یک دسته موی خیس و جمع شده را از جلو چشمانش پس زد و گفت: الان یکی دیدم.

چی دیدی، عزیز من؟

یه موزماهی.

جوان گفت: راست می گی! توی دهنش موزی هم بود؟

سی بل گفت: آره، شیش تا.

جوان ناگهان یکی از پاهای خیس سی بل را که از انتهای قایق لاستیکی بیرون افتاده بودند گرفت و انحنای کف آن را بوسید.

مالک پا سر برگرداند و گفت: آهای!

 آهای خودتی! الان برمی گردیم. کافی بود؟
خیر.

جوان گفت: متاسفم. و قایق لاستیکی را به طرف ساحل پیش برد تا این که سی بل از رویش پایین آمد. جوان قایق را بلند کرد و بقیۀ راه آن را با خود برد.

سی بل گفت: خداحافظ، و بی آن که پشیمان باشد به سوی هتل دوید.

جوان روپوشش را پوشید، تای یقه برگردان ها را باز کرد و سینه اش را با آن ها پوشاند و حوله اش را توی جیبش فرو کرد. قایق لاستیکی ترکه ای خیس را که اسباب زحمت بود بلند کرد، زیر بغلش گذاشت و تک و تنها از روی شن های نرم و داغ، سلانه سلانه،
 به طرف هتل راه افتاد.
طبقۀ همکف را مدیر هتل در اختیار کسانی گذاشته بود که آب تنی می کردند. در آن جا زنی که بینی اش را پماد اکسید روی مالیده بود همراه جوان وارد آسانسور شد.

وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: می بینم به پاهای من زل زده ین.

زن گفت: چی فرمودین؟

گفتم، می بینم به پاهای من زل زده ین.

زن گفت: عذر می خوام. من تصادفاً زمینو نگاه می کردم. و رویش را به درهای آسانسور کرد.

جوان گفت: اگه دل تون می خواد پاهای منو نگاه کنین، نگاه کنین؛ اما دیگه، خبر مرگ تون، دزدکی این کارو نکنین.

زن بی درنگ به دختر متصدی آسانسور گفت: لطفاً همین جا منو پیاده کنین.

درهای آسانسور باز شد و زن بی آنکه پشت سرش را نگاه کند بیرون رفت.

جوان گفت: من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمی فهمم چرا همه باید به شون خیره بشن. طبقۀ پنجم، لطفاً. کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.

طبقۀ پنجم پیاده شد، طول راهرو را پیمود و وارد اتاق 507 شد. توی اتاق بوی تیماج چمدان های نو و مایع پاک کردن لاک ناخن می آمد.

به زن جوان که روی یکی از دو تخت یک شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدان ها رفت، درش را باز کرد، و از زیر یک دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت تیر خودکار کالیبر 65/7 ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد. نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست، نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله ای به شقیقۀ راست خود شلیک کرد.



[1]. Muril

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:55  توسط دبیر حلقه  |