|
|
|
|
|
انعکاس آفتاب در تختههاي
بارانداز جِي. دي. سَلينجِر ساندرا براي بار پنجم يا ششم خطاب به خود و
نيز خطاب به خانم اسنِل، به صداي بلند، گفت: «فکرشو نميکنم، عزممو جزم کردهام
که فکرشو نکنم. چه کارييه؟» خانم اسنِل گفت: «حرف حسابي ميزني، من هم
بودم فکرشو نميکردم. راستي که فکرشو نميکردم. کيف منو بده، عزيزم.» روي قفسه يک کيف چرمي بسيار بزرگ بود که
تويش نشان مخصوص کارخانة کيفسازي به همان گيرايي نشان مخصوصِ توي کلاه، ديده ميشد.
ساندرا بيآنکه بلند شود، دستش را دراز کرد و آن را برداشت. کيف را از روي ميز به
خانم اسنِل داد. خانم اسنِل بازش کرد و يک پاکت سيگار با طعم نعنا و يک لفاف
کبريتِ جيبي باشگاهِ استورک5 از تويش بيرون آورد. خانم اسنِل سيگاري روشن کرد، سپس فنجان چاي
را نزديک دهانش برد اما بيدرنگ، پايين، توي نعلبکي گذاشت و گفت: «اگه زود سرد نشه
به اتوبوسم نميرسم.» به ساندرا نگاه کرد که با افسردگي به صف ماهيتابههاي مسي
روي ديوار چشم دوخته بود. خانم اسنِل آمرانه گفت: «فکرشو نکن، فايدهش چيه فکرشو
ميکني؟ اين پسره يا به مادرش ميگه يا نميگه. همين و بس. پس چه فايده داره
فکرشو ميکني؟» ساندرا جواب داد: «فکرشو نميکنم، اما کار
ديگهاي هم از دستم بر نميآد. آخه، آدم داغ ميشه وقتي ميبينه اين پسره پاورچين
پاورچين همه جاي خونهرو زير پا ميذاره. آدم صداشو نميشنوه، آخه. يعني ميگم هيچکس
نميتونه صداشو بشنوه. همين ديروز که داشتم لوبيا پوست ميگرفتم –درست پشت همين
ميز- چيزي نمونده بود دستشو لگد کنم. گرفته بود زير ميز نشسته بود.» «گفتم من بودم فکرشو نمي کردم.» ساندرا گفت: «يعني ميخواهم بگم آدم هر حرفي
که ميخواهد دربارهش بزنه بايد سبک سنگين کنه. آدم ديونه ميشه.» خانم اسنِل گفت: «هنوز هم نميشه خوردش...
وحشتناکه. آدم چطور ميتونه حرفهاشو کلمه به کلمه سبک و سنگين کنه.» ساندرا، که ريزههاي خيالي نان را از توي
دامنش ميتکاند، گفت: «آدم پاک ديوونه ميشه. باور کنين. من بيشتر وقتها حال
ديوونههارو پيدا ميکنم.» سپس با بيزاري گفت: «يه بچة چهار ساله!» خانم اسنِل گفت: «بفهمي نفهمي بچة خوشگلي يه.
به اون چشمهاي درشت و قهوهايش نگاه کردة؟» ساندرا دوباره اخم کرد و گفت: «دماغش به
پدرش رفته.» فنجانش را برداشت و خيلي راحت از آن خورد. فنجان را که روي ميز ميگذاشت
با نارضايتي گفت: «نميدونم چرا خيال دارن تا آخر اکتبر اينجا بمونن. يعني ميگم
اونها که الان هيچکدوم نزديک آب نميرن. نه خانوم توي آب ميره، نه آقا توي آب
ميره. نه بچه توي آب ميره. هيچکدوم الان پا تو آب نميذارن. ديگه حتي سوار اون
قايق لجام گسيخته نميشن. سر درنميآرم چرا اين پولهاي بيزبونو دور ميريزن.» «نميدونم تو چطور ميتوني چاي تو بخوري، من
که نميتونم لب بزنم.» ساندرا رنجيدهخاطر به ديوار روبهرو خيره
شده و گفت: «نميدوني چقدر دلم ميخواد راه بيفتم برم شهر. هوا و هوس نيست، از اين
خراب شده بدم ميآد.» و با دشمني به خانم اسنِل نگاه کرد. «براي تو فرقي نميکنه.
تو سرتاسر سال اينجا زندگي ميکني. خونه و زندگيت همين جاست. برات مهم نيست.» خانم اسنِل، که ساعت بالاي اجاق برقي را
نگاه ميکرد، گفت: «حتي اگر دهنمو بسوزونه بايد بخورمش.» ساندرا ناگهان پرسيد: «اگه جاي من بودي چه
کار ميکردي؟ يعني ميگم تو بودي چه کار ميکردي؟ راستِشو بگو.» اين سوالي بود که خانم اسنِل آن را، مثل
پالتو پوست خز، دو دستي چسبيد. بيدرنگ فنجان چاي را پايين گذاشت و گفت: «اين يه
حرفي. اولاً، من فکرشو نميکردم. بعدش هم دنبال يه جاي ديگه... .» ساندرا ميان حرفش دويد. «من فکرشو نميکنم.» «اينو که ميدونم. اما من بودم، فقط ميرفتم
برا خودم... .» ******** دَرِ متحرک باز شد و بوبو تانِل بام6، خانم
خانه، از اتاق غذاخوري پا به آشپزخانه گذاشت. زني کوچک اندام، تقريباً بدون باسن و
بيست و پنج ساله بود. موهاي بيحالت، ساده و بيملاحتش را پشت گوشهاي خيلي بزرگش
انداخته بود. شلوار جينش تا زانو ميرسيد؛ بلوز مشکي بيآستين و يقه برگردان
پوشيده بود؛ جوراب ساقه کوتاه و کفش چرمي پهني به پا داشت. با آنکه اسمش آدم را
به خنده ميانداخت7 و با آنکه ظاهرش بيملاحت بود، چهرة کوچک، گيرا و به ياد
ماندنياش او را زني جذاب و بينظير نشان ميداد. يکراست به طرف يخچال رفت و بازش
کرد. توي يخچال را نگاه ميکرد، پاهايش را جدا از هم گذاشته بود، دستهايش روي
زانوهايش بود و از ميان دندانها، بيآنکه آهنگ مشخصي را بزند، سوت ميزد و
هماهنگ با آن پايين تنهاش را با لوندي به چپ و راست حرکت ميداد. ساندرا و خانم
اسنِل ساکت بودند. خانم اسنِل، بيآنکه عجلهاي در رفتارش باشد، سيگارش را خاموش
کرد. «ساندرا... .» ساندرا از کنار کلاه خانم اسنِل چهارچشمي
نگاه کرد و گفت: «بله، خانوم.» «ديگه چيزي از خيارشورها نمونده؟ ميخوام يه
دونه خيار شور براش ببرم.» ساندرا با زيرکي جواب داد: «همهرو خورد،
ديشب پيش از خوابيدن قالشونو کند. دو تا دونه بيشتر نمونده بود.» «خوب، پس وقتي ميرم ايستگاه قطار يه مقدار
ميخرم. گفتم شايد بشه گولش بزنم از قايق بيارمش بيرون.» بوبو در يخچال را بست و
رفت تا از پنجرة رو به درياچه بيرون را نگاه کند. از کنار پنجره پرسيد: «چيز ديگهاي
هم ميخوايم؟» «فقط نون.» «چِک تونو رو ميز سرسرا گذاشتم، خانم اسنِل.
ازتون ممنونم.» خانم اسنل گفت: «دستتون درد نکنه. راستي،
شنيدهم لاِينِل8 روزها فرار ميکنه.» و بعد خندة کوتاهي کرد. بوبو گفت: «آره، همينطوره.» و دستهايش را
آهسته توي جيبهاي پشت شلوارش فرو کرد. خانم اسنِل خندة کوتاه ديگري کرد و گفت:
«جاي شکرش باقييه که خيلي دور نميره.» بوبو پشت پنجره جايش را کمي تغيير داد تا
پشتش درست به دو زني نباشد که پشت ميز نشسته بودند، گفت: «آره،» و موهايش را پشت
گوشهايش برد و براي آنکه خانم اسنِل را در جريان گذاشته باشد، افزود: «از وقتي
دو سالش بود همهش يه راهي رو ميگرفت و ميرفت. اما هيچ وقت خدا جاي دوري نرفته.
گمون ميکنم دورترين راهي که رفته- تو شهرو ميگم- مال9 باشه، توي پارک، که دو
رديف ساختمون با خونهمون فاصله داره؛ و نزديکترين جايي که جلو دَرِ ساختمون بوده.
همونجا پا به پا ماليده تا با پدرش خدا حافظي کنه.» هر دو زن پشت ميز خنديدند. ساندرا خيلي دوستانه به خانم اسنِل گفت:
«مال جايييه که نيويورکيها براي سرسرهبازي رو يخ ميرن، بچهها رو ميگم.» خانم اسنِل گفت: «اوهوم.» بوبو يک پاکت سيگار و يک جعبة کبريت از جيب
شلوار جينش بيرون آورد و گفت: «سه سالش بيشتر نبود. همين پارسال بود،» سيگاري روشن
کرد و همانطور که دو زن با سرزندگي نگاهش ميکردند، گفت: «تماشايي بود. همة پليسهارو
خبر کرده بوديم دنبالش ميگشتن.» خانم اسنِل گفت: «پيداش کردن؟» ساندرا با تحقير گفت: « البته که پيداش
کردن! عجب حرفي ميزني؟» «ساعت يازده و ربع شب پيداش کردن، وسط...
خدايا، ماه فوريه بود، انگار. هيچ بچهاي تو پارک نبود؛ البته بجز عاشق و معشوقها
و يه مشت آدمهاي بي سر و پا. روي کف جايگاه ارکستر گرفته بود نشسته بود و تيلهايرو
اين سر و آن سر شکافي ِغل ميداد. از سرما کبود شده بود، حالش هم... .» خانم اسنِل گفت: «پناه بر خدا! براي چي اين
کارو ميکرد. يعني برا چي از خونه ميذاشت ميرفت.» بوبو حلقة ناقصي دود را به طرف جام پنجره
فرستاد و گفت: «بعد از ظهر اون روز، چند تا از بچههاي پارک ميآن پيش اون و بياون
که از چيزي خبر داشته باشن بهش ميگن، بچة بوگندو. دست کم اين چيزييه که فکر ميکنيم
علت فرارش بوده، درست که نميدونم، خانوم اسنِل، اين چيزييه که من دستگيرم شده.» خانم اسنِل پرسيد: «از کِي تا حالا اين کار
را ميکنه؟ يعني ميگم از کي تا حالا اين کارو ميکنه؟» بوبو گفت: «راستش، از وقتي دوسال و نيمش بود
ميرفت زير ميزِ رختشويي زيرزمينِ خونهمون قايم ميشد. تو اتاق رختشويي. سر اينکه
نائومي10 نميدونم چي چي، که دوست جونجونيش بود، دراومده بود بهش گفته بود، يه
کرم توي فلاسکش قايم کرده. دست کم اين چيزي بود که از حرفهاش دستگيرمون شد.» بوبو
آه کشيد و از کنار پنجره که دور ميشد، خاکستر درازي بر سر سيگارش به چشم ميخورد.
به طرف دَرِ توري دار رفت و به جاي خداحافظي، خطاب به دو زن، گفت: «يه زور ديگه هم
ميزنم.» آنها خنديدند. ساندرا، که هنوز ميخنديد، به خانم اسنِل
گفت: «ميلدرِِد11، اگه نجنبي به اتوبوس نميرسي.» بوبو دَرِ توريدار را پشت سرش بست. ******* زن روي چمنِ کمابيش شيبدارِ جلوِ خانهاش
ايستاد. آفتابِ مايل و درخشان عصر به پشتش ميتابيد، در جلو او، به فاصلة دويست
متري، پسرش، لاينِل، روي نيمکت عقب قايق پدرش نشسته بود. قايق، که به ساحل بسته
شده بود و بادبان اصلي و سه گوشش را پايين کشيده بودند، روي آب شناور بود و
امتدادش با لبة باراَنداز يک زاوية راست درست ميکرد. در فاصلة ده پانزده متري
جلوِ آن، يک لنگه چوبِ اسکي روي آب، گم شده يا فرسوده، واژگون شناور بود. اما روي
درياچه از قايق تفريحي خبري نبود؛ تنها منظرة پشت يک کَرَجي موتوري ديده ميشد که
به طرف بارآَنداز ليچ12 پيش ميرفت. بوبو حس ميکرد که به سختي ميتواند لاينِل را
پياپي زير نظر داشته باشد. آفتاب هرچند آنقدرها گرمي نداشت، چنان درخشان بود که
هر تصويري را که نسبتاً در فاصلة دوري قرار داشت –پسر يا قايق تفاوتي نميکرد-
مانند چوبِ توي آب کج و لرزان نشان ميداد. بوبو يکي دو دقيقه که گذشت تصوير را
رها کرد. سيگارش را به شيوة ملوانها ريزريز کرد و سپس به طرف باراَنداز راه
افتاد. ماه اکتبر بود و انعکاس نور بر تختههاي
بارانداز ديگر صورتش را نميآزرد. قدمزنان که ميرفت، آهنگ «بچه کنتوکي» را با
سوت از ميان دندانهايش ميزد. به بارانداز که رسيد، دو زانو روي لبهاش نشست –صداي
برخورد زانوهايش شنيده ميشد – و نگاهش را به پايين، به لاينِل، دوخت. لاينِل که
کمتر از يک طول پارو با او فاصله داشت سرش را بالا نکرد. بوبو گفت: «آهاي رفيق، دزد دريايي، سگ کثيف،
من برگشتهم.» انگار کسي ناگهان از لاينِل، که هنوز سرش را
بالا نکرده بود، خواست که قدرت دريانوردياش را نشان بدهد. سُکان آزاد قايق را تا
انتها به راست گرداند، سپس بيدرنگ به طرف چپ برگرداند. چشم از عرشه برنميداشت. بوبو گفت: «منم. دريابان تانن بام، با نام
خانوادگي گلاس13، اومدهم بازديد کشتي.» در اين موقع جوابي به گوش رسيد. لاينِل گفت: «تو درياسالار نيستي. تو زني.»
هر جملة لاينِل معمولاً وقفهاي داشت بهطوري که کلمههايي که ميخواست با تاًکيد
به زبان بياورد، به جاي اوج گرفتن، آهسته ادا ميشد. بوبو نه فقط به صدا گوش داد
بلکه انگار آن را تماشا کرد. «کي اينو به تو گفته؟ کي گفته من درياسالار
نيستم؟» لاينِل جوابي داد که شنيده نشد. بوبو گفت: «کي؟» «بابا.» بوبو، که هنوز دوزانو نشسته بود، دست چپش را
ميان رانهايش برد و روي تختههاي بارانداز گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. گفت:
«بابات آدم نازنينييه، اما بايد بگم که چيزي از دريا و کشتي سرش نميشه. درسته که
من تا پام رو بندره زنم -راست ميگي –اما حرفة واقعي من از اول، همين الان، و
هميشه حرفة بينظيرِ... .» لاينِل گفت: «تو درياسالار نيستي.» «چي فرمودين؟» «تو درياسالار نيستي. تو هميشه زني.» مدت کوتاهي سکوت بود. لاينِل، که اَهرُمِ
سُکان را دودستي چسبيده بود، با تغييرِ مسيرِ قايقش اين سکوت را پر کرد. شلوارک
خاکيرنگ و پيراهن بيآستين تميز و سفيدي پوشيده بود که روي سينهاش تصوير رنگي
آقا شترمرغ در حال ويلن زدن ديده ميشد. آفتاب پوستش را کاملاً قهوهاي کرده بود
و موهايش که رنگ و حالتش به موهاي مادرش رفته بود از آفتاب کمي رنگ باخته بود. بوبو، که نگاهش ميکرد، گفت: «خيلي از مردم
خيال ميکنن من درياسالار نيستم، براي اينکه بوق و کرنا برنميدارم و همهرو خبر
کنم.» و تعادلش را که حفظ ميکرد از جيب شلوار جينش يک سيگار و کبريت بيرون آورد.
«من هيچوقت وسوسه نشدهم که مقاممو به رخ مردم بکشم. بهخصوص به پسربچههايي که
وقتي حرف ميزنم حاضر نيستن سرشونو بالا کنن منو ببينن. اگه اين کارو بکنم اين
حرفة بينظيرو ازم ميگيرن.» و بيآنکه سيگارش را روشن کند، بلند شد و بيدليل شق
و رق ايستاد، با دو انگشت شست و نشان دست راستش يک بيضي درست کرد، بيضي را به طرف
دهان برد و مثل آنکه بخواهد سازي بادي را بزند صدايي شيپو مانند از دهانش درآورد.
لاينِل بيدرنگ سرش را بالا کرد. با اينکه ميدانست صدا ساختگي است همة وجودش
دچار تکان شد و دهانش باز ماند. بوبو صدا را، که ترکيبي از صداي شيپور «خاموشي» و
«بيدارباش» بود بدون مکث سه بار تکرار کرد. سپس براي رعايت تشريفات روبه ساحلِ
روبهرو سلام نظامي داد. وقتي که پس از اين کار، دوباره دوزانو، روي بارانداز مينشست
در چهرهاش پشيماني زيادي خوانده ميشد، گويي به انجام يکي از مراسم دريانوردي دست
زده و دچار جذبه شده بود که حضور مردم و پسربچهها در آن ممنوع باشد. لحظهاي به
افق کوچک درياچه خيره شد. سپس مثل اينکه به يادش آمده باشد که کاملاً تنها نيست؛
سرش را پايين انداخت و به لاينِل، که هنوز دهانش باز بود، نگاهي انداخت: «اين صداي
محرمانة شيپوري بود که فقط درياسالارها اجازهدارن بشنون.» سيگارش را روشن کرد و
کبريت را مثل هنرپيشههاي تئاتر با دودي ممتد و باريک خاموش کرد. «اگه کسي بو برده
باشه که من به تو اجازة شنيدن اين صدارو دادهم... .» . سرش را تکان داد. و
دوباره دوربين چشمش را به افق دوخت. «باز هم بکن.» «غيره ممکنه.» «چرا؟» بوبو شانهاش را بالا انداخت. «اولاً اينجاها
تا بخواي افسر جزة هست.» جابهجا شد . چهارزانو نشست. جورابهاي کوتاهش رابالا
کشيد و صريح گفت: «اما بهت ميگم خيال دارم چه کار کنم؛ اگه بگي چرا فرار ميکني،
هرچي صداي محرمانة شيپور بلدم برات ميزنم، قبول ميکني؟» لاينِل بيدرنگ نگاهش را به عرشة قايق
انداخت و گفت: «نه.» «چرا نه؟» «براي اينکه،» «براي اينکه چي؟» لاينِل گفت: «براي اينکه دلم نميخواد.»
وبراي تأکيد گفتهاش اهرم سُکان را حرکت داد. ********** بوبو دستش را، در برابر تابش آفتاب، سايهبان
طرف راست صورتش کرد و گفت: «تو گفتي ديگه فرار نميکني. ما حرفهامونو زديم، اون
وقت تو دراومدي گفتي که ديگه فرار نميکني. به من قول دادي.» لاينِل جوابي داد که بوبو نشنيد. بوبو گفت: «چي؟» «من قولي ندادم.» «چرا، قول دادي. درست و حسابي قول دادي.» لاينِل گرداندن سُکان را از سر گرفت و گفت:
«اگه راست ميگي و درياسالاري، پس کو ناوگانت؟» بوبو گفت: «ناوگان من! خوب شد که اينو
پرسيدي،» و خودش را به درون قايق لغزاند. لاينِل با تحکم گفت: «نيا تو!» و بيآنکه
کار را به جيغ و داد بکشاند، با سَرِ زير انداخته گفت: «هيچ کس حق نداره پاشو اينجا
بذاره.» بوبو، که ديگر پايش با دماغة قايق تماس پيدا
کرده بود، گفت: «کسي حق نداره؟» و از روي اطاعت خودش را بالا کشيد، روي بارانداز
رفت و گفت: «هيچکس حق نداره؟» باز چهارزانو نشست و گفت: «چرا؟» جواب لاينِل کامل بود اما اين بار هم چندان
بلند گفته نشد. بوبو گفت: «چي؟» «براي اينکه کسي اجازه نداره.» بوبو، که به پسر چشم دوخته بود، يک دقيقة
تمام حرفي نزد. دست آخر گفت: «از شنيدن اين حرف متأسفم.
راستش، خيلي دلم ميخواد بيام تو قايق تو. دلم خيلي برات تنگ شده. جات هميشه پيش
من خالييه. از صبح تا حالا تو خونه تنها بودم و کسي نبود باهاش حرف بزنم.» لاينِل اهرم سُکان را حرکت نداد. سرگرم
وارسي رگهاي شد که بر چوب دستة آن به چشم ميخورد. گفت: «ميتوني با ساندرا حرف
بزني.» بوبو گفت: «ساندرا کار داره، تازه، دلم نميخواد
با ساندرا حرف بزنم، ميخوام با تو حرف بزنم. دلم ميخواد بيام تو قايق تو ، باهات
حرف بزنم.» «از همونجا ميتوني حرف بزني.» «چي؟» «از همون جا ميتوني حرف بزني.» «نه، نميتونم. فاصلهش خيلي زياده، بايد
بيام نزديکتر.» لاينِل اهرم سکان را گرداند و گفت: «کسي حق
نداره پاشو اينجا بذاره.» «چي؟» «کسي حق نداره پاشو اينجا بذاره.» بوبو گفت: «باشه، اما از همون جا ميشه بگي
چرا فرار ميکني؟ اون هم بعد از قولي که به من دادي؟» يک عينک غواصي روي عرشه، نزديک نيمکت عقب
قايق، افتاده بود. لاينِل به جاي جواب، بند چرمي آن را با شست و انگشت دوم پايش
گرفت و با حرکتي سريع و کوتاه به آب انداخت. عينک بيدرنگ در آب فرو رفت. بوبو گفت: «عالي بود، حساب شده بود. عينک
عمو وِب14 بود. اگه بشنوه خيلي حظ ميکنه.» و پک محکمي به سيگار زد. «يه وقت مال
عمو سيمورِت بود.» «مال هر کي ميخواد باشه.» بوبو گفت: «معلومه، معلومه برات مهم نيست.»
سيگار ميان انگشتهايش کاملاً خم شده بود و ديگر چيزي نمانده بود که آتش به
شيارهاي بند انگشتش برسد. ناگهان گرمي را حس کرد، سيگار را رها کرد تا بر سطح
درياچه بيفتد. سپس از يکي از جيبهاي شلوارش چيزي بيرون آورد. بستهاي بود با
اندازة يک دسته ورق بازي که لاي کاغذ سفيدي پيچيده شده بود و نوار سبز رنگي دورش بود.
گفت: «اين يه جاکليدييه.» و حس کرد که نگاه لاينِل به او دوخته شده است. «درست مث
جاکليدي باباست. اما کليدهاش از مال بابا خيلي بيشتره. ده تا کليد داره.» لاينِل اهرم سُکان را رها کرد، از روي
نيمکتي که نشسته بود، به جلو خم شد. دستش را دراز کرد و گفت: «بندازش، خواهش ميکنم.» «آفتاب من، بذار يه دقيقه سر جاهامون نشسته
باشيم. ميخوام يه ذره فکر کنم. اين زنجيرو بايد بندازم توي آب.» لاينِل با دهان باز به او خيره شده بود.
دهانش را بست و گفت: «ماله منه.» و مثل اينکه پي برده باشد که حرف بيجايي زده است،
صدايش از اوج افتاد. بوبو، که سرش را زير انداخته بود، به او نگاه کرد، شانه بالا
انداخت و گفت: «مال هرکي ميخواد باشه.» لاينِل، که مادرش را نگاه ميکرد، به آرامي
دوباره روي صندلياش نشست و دستش را به پشت دراز کرد تا اهرم سُکان را بگيرد. همانطور
که مادرش انتظار داشت، برق آگاهي توي چشمهايش ميدرخشيد. بوبو بسته را به طرفش پرتاب کرد و گفت:
«بگير.» بسته از پهلو روي زانوهايش افتاد. پسر بستة روي زانوهايش را نگاه کرد، آن را
برداشت و نگاهش کرد و از پهلو توي درياچه انداخت و بيدرنگ سرش را بالا کرد و چشم
به بوبو دوخت. در چشمهايش مقاومتي خوانده نميشد بلکه از اشک پر شده بود. لحظهاي
بعد دهانش جمع شد، از شکل افتاد و بلند زير گريه زد. بوبو با احتياط، مثل کسي که پايش خواب رفته
باشد، ايستاد و خودش را به درون قايق لغزاند. لحظة بعد روي نيمکت عقب نشسته بود،
سُکاندار قايق را روي دامنش نشانده بود و تکانش ميداد، پشت گردنش را مي بوسيد و
اطلاعاتي به او ميداد: «ملوانها گريه نميکنن، بچه. ملوانها هيچوقت گريه نميکنن.
فقط وقتي که کشتيشون غرق بشه. يا وقتي که بشکنه و رو تختهپارههاش دراز کشيده
باشن و چيزي نداشته باشن بخورند، مگه... .» «ساندرا... به خانوم اسنِل گفت... بابا...
بادبادک گندة بيمصرفه.» بوبو آشکارا لرزيد، اما پسرک را از روي
دامنش بلند کرد و جلو خود، روي کف قايق، قرار داد و موهايش را از روي پيشانياش پس
زد و گفت: «که اين حرفو زد، هان؟» لاينِل با اشارة سر تأييد کرد و گريهکنان
پيش رفت و ميان پاهاي مادرش ايستاد. بوبو، که او را ميان دستها و پاهايش گرفته
بود، گفت: «اين که حرف خيلي بدي نيست. من فکر ميکردم اتفاق خيلي بدي افتاده.» و
لالة گوش پسرک را به آرامي گاز گرفت. «کوچولوي من، ميدوني بادبادک چيه؟» لاينِل يا دلش نميخواست يا نميتوانست به
آن زودي بلند حرف بزند. درنگ کرد تا هقهق گريهاش فرونشست. سپس جواب مادرش را
داد. مثل کسي که جلو دهانش را گرفته باشند اما به روشني در گرماي گردن مادرش به
نجوا گفت: «يکي از اون چيزهايي که تو هوا بالا ميره، که آدم نخشو دست ميگيره.» بوبو، که ميخواست پسرش را بهتر ببيند، او
را کمي عقب برد. سپس دستش را از پشت توي شلوارش فرو کرد و او را از جا پراند. اما
بيدرنگ دستش را بيرون کشيد و پيراهنش را توي شلوار مرتب کرد. گفت: «ميخواي بهت
بگم الان چه کار ميکنيم؟ با ماشين ميريم شهر و خيارشور ميخريم، نون ميخريم، تو
ماشين خيارشورهارو ميخوريم، بعد ميريم ايستگاه قطار، بابارو سوار ميکنيم ميآريمش
خونه، بهش ميگيم مارو با قايق ببره بگردونه. بعد تو کمکش ميکني بادبانهارو
پايين بياره. باشه؟» لاينِل گفت: «باشه.» آنها قدمزنان به خانه برنگشتند، با هم
مسابقة دو گذاشتند. لاينِل برنده شد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:7 توسط دبیر حلقه
|
|
||