خواستگاري
رضا يوسفي
نزديك امتحان هاي ترم
آخر بود تمام دخترها مشغول خواندن درس هايشان بودند و هر كي سرش توي لاك خودش بود.
چند روز پيش مادرم با
پدرم صحبت مي كردند من كه متوجه حرف هايشان نمي شدم، پدرم اصلاً به حرف مادرم توجه
نمي كرد و حرف ايشان را رد مي كرد؛ مادرم با اصرار زياد توانست دل پدرم را خالي
كند و پدرم قبول كند.
من كه اصلاً از حرف
هايشان سر در نمي آوردم، مادرم مي گفت: پسر خوبي، پسر كاركني است خلاصه از اين حرف
ها زياد مي گفت با خود مي گفتم خدايا مادرم چه مي گويد! چه با خودش مي بافد!
يك روز كه از مدرسه به
خانه مي آمدم، وقتي كه در زدم؛ در كه باز شد ديدم برادر كوچكم در را باز كرد،
گفت: مهمون داريم، مقداري كه جلوتر رفتم و ديدم چند جفت كفش شيك و نو چيده شده، با
خودم گفتم البته عمّه با دخترهايش آمده يا خاله ام با دخترهايش آمده، وقتي كه وارد
اتاق شدم، سلام، بجاي جواب سلام شنيدم، سلام عروس گلم، خوش آمدي، يكي ديگر مي گفت
چه دختر ماهي...!
خونه دور سرم مي
چرخيد، با خودم مي گفتم اين حرف ها يعني چه. همين جور كه مات و مبهوت ماندم چه كار
كنم در همين حال مادرم گفت برو براي مادرشوهرت چای بیاور. من هم بي اختيار بلند شدم
و رفتم چاي آوردم.
مهمانان كه رفتند، زير
گريه زدم و به مادرم گفتم اين چه كاري شما با من مي كني، مگر من توي اين خونه نون
زيادي ام. اين كار را با من مي كنيد. مادرم بعد از كمي دل گرمي دادن گفت: بايد هر
دختري يك روز خانه بخت برود مثل من و پدرت.
گفتم اين بخت است. من
حاضر نيستم صد سال سياه به خانه بخت روم. من آرزو دارم درس بخوانم نه اينكه عروسي
كنم، من شانزده سال بيشتر ندارم هنوز دست چپ و راستم را نمي فهمم.
انگار اين حرفها
خريدار ندارد و دوباره زير گريه مي زنم. مادرم مي گفت امشب قرار است مردهايشان بيايد
آبروريزي نكني اين عكس پسره! خوب نگاه كن عيب و ايرادي دارد بگو.
از نفرت مي خواستم عكس
را پاره كنم ولي جراتش را نداشتم.
شب شد مردها آمدند بي
آنكه من پسر را ببينم، قرارهايشان را گذاشتند و رفتند.
بعد از رفتن آنها به
پدر گفتم پدرم جان حداقل مي گذاشتي با پسر حرف بزنم. پدرم بمحض اينكه حرف را شنيد
عصباني شد و گفت اين رسم خانواده ما نيست؛ هر چه بزرگترها تصميم گرفت همان درست
است اصلاً چه معني دارد دختر با مرد غريبه صحبت كند برو گم شو درسهايت را بخوان.
گفتم من مي خواهم
ازدواج كنم يا شما، ناگهان پدرم بلند شد با كمربندش بجانم افتاد بزن تا كه نمي زني
مادرم بيچاره واسطه شد، و پدرم را جدا كرد.
من كه دوان دوان بسوي
اتاقم رفتم و همچنان گريه مي كردم نه از اينكه كتك هايي را خوردم از اينكه مرا جزء
آدم حساب نمي كردند و هر چه خواستند بريدن و دوختن.
داستان پاكت ها
ريموند كارور