|
|
|
|
روزی که به فکر مانده بودمسیدعلی حیدریداخل سالن مملوازجمعیتی بودکه با نگاه اول نمی شد تشخیص داد به صف ایستاده اند. چند صف متفاوت که اصلا سروته شان ناپیدا بود وهرلحظه افرادی بیشتری به این جمعیت به ظاهرسرگردان اضافه می شد وشتابان خودرا به انتهای یکی ازصف های درهم تنیده می جسپاند ند. بوی عرق اذیتم می کرد به سختی با تنه زدن ازلای جمعیت ردشدم ازیکی که با د ست راست مرتب خودش راباد می زد، پرسیدم آخرصف شمايید؟ بدون نگاه به پشت سربه صدایم جواب داد« بلی ».انگارکه به موفقیت مهمی دست یافته باشم احساس پیروزی وآرامش کردم. نگاهم عجولانه صف رابراندازکرد وباناامیدی درپیچ وتاب های صف گم شد.تنها ازگوشه محوطه عده ای عرق ریزان ولی کامیاب خارج می شدند وپیروزمندانه کارت شهریه وچندعدد اسکناس رادرجیب می چپاندند. واین، تنهانشانه ای بودکه می شداول صف راباآن تشخیص داد. قبل ازاینکه خودم راکاملا جا به جاکنم ونفسی راحتی بکشم ازپشت سر، صدای راشنیدم که سؤال چندلحظه پیش خودم رامی پرسید بدون نگاه به پشت سرگفتم «بلی»صدای پشت سر، بازچیزی گفت: - ببخشید! میشه جاموداشته باشین تامن شهریه ...روبگیرم؟ طنین صدا قدری آشنابه نظرم رسیدصورتم راکه به طرفش برگرداندم مطمئن شدم.- باورم نمیشه رضا زارعی رودارم می بینم!- حسن بهمنی؟... ازدرسالن که خارج شدم هوای تازه ای درگرمای بعدازظهرتابستانی به پیشانی خیس ازعرقم خورد. هوای دم کرده را باچند نفس عمیق بیرون دادم ومنتظررضا، درسایه ای درختی روی دیواره باغچه محوطه نشستم. * * * بارنگ پریده ازدرمدرسه واردشد. یک ماه ازجابه جای ورفتن به مدرسه ی جدیدش می گذشت. درواقع یک نوع جابه جای اجباری. مسؤل مدرسه به او گیرداده بودکه موهات بلنداست با«زی طلبگی» نمی سازد بایدماشینش کنی. واونپزیرفته بود .مدرسه ی جدید گرچندازنظرامکانات معیشتی ورفاهی بااولی قابل مقایسه نبودوازغذای مدرسه هم خبری نبودولی درعوض موی سروچاک یقه اش رااندازه نمی گرفتند .هربارکه به اطاقش میرفتم،به آزادی که به دست آورده بودمی بالید وبرای اثباتش ازاین سراطاق تاسردیگرمَلق می زد گرچندبا دومَلق کف پاهایش به دیواراطاق عمودمی شد.جمعه بودومدرسه خلوت. عده ای پنجشنبه عصربه خانه های خودرفته بودند وبعض دیگربه حرم ونمازجمعه وچندتای هم به قصد حرم ازمدرسه می زدند بیرون اما سرازسینما درمی آوردند. جمعه هاخوبی هایی داشت ولی بدی اش این بودکه غذای مدرسه تعطیل بود و شکم مانه. باید فکری به حالش می کردیم .تهِ جیب اگرچیزی پیدامی شد عالی بود وگرنه به فکرمی ماندیم. ومن آنروز به فکرمانده بودم. داشتم باخود سبک سنگین می کردم پیش اوبروم؛ که ازدرواردشد. - سلام چه خوب شدآمدی!. همیشه به سرزنده بودنش غبطه می خوردم ولی امروزازآن خبری نبود - سلام تنهای ؟ - آری. چی ته؟ دمغی! دراطاق راکه پشت سرگذاشت پرسید:- حسن تونهارخوردی؟- نهار؟ نه. خبرای یه؟ - خبرکه نه می خواستم برای نهارچیزی بگیرم هرچه فکرکردم دیدم که نصف نان بیشترنمیشه نانوایی که نصف نان نمی ده شایدهم بده ولی من روم نشد. گفتم شایداطاق توچیزی پیداشه . * * * ازدرکه بیرون آمد بیشترازمن داشت عرق می ریخت زیریک پیراهن بود دامنش راداده بودزیرشلوار. جیب های بادکرده بغل شلوارش بدجوری توذوق می زد.- دیرکردی! گفتم نکنه که بعد دوسال ونیم بازهم ازدستم پریدی؟- من مانده ام که آدم این جا جان می ده یاشهریه می گیره یکی هم نیست که فکری به حال مابد بخت ها بکنه !. روی دیواره باغچه چارزانو نشست. - البته باید قبول کنیم که خودماهم مقصریم اگه طبق نوبت بیاییم این قدر شلوغ نمیشه. حالا همه روگرفتی؟- این همه اون توعرق ریختم بازهم می گذاشتمش برای بعد؟- عرق ریختن زیادم بد نیست مگه یادت رفته حاج آقای موسوی مسؤل مدرسه، همیشه می گفت: " مردبایدباعرق جبین وکد یمین روزیش را بدست بیاورد" تازه مابایکی ش فقط سروکارداریم.پاها یش راازلبه دیواره انداخت پائین طوری که کف پاها یش هم سطح زمین شد، اما هنوزنشسته بود. - بهمنی توهیچ عوض نشدی هنوزهم می خواهی روی مخ آدما کارکنی.- مخ آدما! بازم که خودت رو قاطی آدماکردی؟ بعدش قاه قاه خندیدیم. جیب های بغلی شلوارش راخالی کرد. اسکناسهای دراندازه های مختلف وسط پایش انبارشد شروع کردبه دسته کردن آن ها.- حسن یادته؟- چی؟- چی میدونم؟ خیلی چیزا؛ مدرسه، حجره،...- آها، آشپزی،شیطونیا،بی پولی، درافتادن بابچه ها، مخصوصابامسؤول مدرسه.- همش حالاشده خاطره، تلخ وشرین. بعض وقت ها یادم که میاد می مانم که بخندم یابگیریم. یادته تازه ازهم جداشده بودیم جمعه بود. کف گیرم ته دیگ خورده بود.آمدم پیش توکه شاید ...ولی وضعت بهترازمن نبود یک تومان ازمن شدو با پنج هزارمال تو، دوتای رفتیم فقط یک نون شد...- وبعدش داشتیم خود مون به وضع خودمون می خندیدیم.- خوب خنده هم داشت!- اماحالاکه فکرمی کنم، گریه داشت تاخنده . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:2 توسط دبیر حلقه
|
|
||