تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبلیغی داستان نویسی
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

مرگ تدریجی - جواد اكرامي

     همه چيز سرجاي خودش بود,ارام وساكت,از ميزتاصندلي,چراغ مطالعه,تخت خواب وساعت شماطه داري كه لحظه به لحظه اين خاموشي را به رخ مامي كشيد.
   از جا برخاستم وپشت پنجره ايستادم.پرده راكنار زدم.شعاع نور خورشيد
,چشمانم را برق انداخت.سرم راپايين انداختم وناخوداگاه,نگاهم به جاي خالي بساط ان گداي خرفتي افتاد كه سالها پيش مرده بود.
    روزهائي را بياد اوردم كه او در سرماي بي رحمانه زمستان خودش رامثل شل ها روي زمين مي كشيد و از مردمي كه غرق در روزمرگي و گردش حيواني بودند تقاضاي كمك مي كرد
;
    خواهش مي كنم خواهش مي كنم درمانده ام
, كسي ندارم ,زنم مرده, بچه هام ولم كردند,كاري از دستم بر نمي اد,خواهش مي كنم خواهش مي كنم...
    بعضي از ادم ها خيره خيره از روي شانه نگاهش مي كردند و بعضي ديگر سرشان در كار و لاك خودشان بود و سريع مي گذشتند.
    صداي قاه قاه خنده چند مرد هيكل كه باقواره هاي اتو كشيده و تر و تميز
,از داخل بنگاه  اتومبيل  بيرون    مي امدند,  بلند بود.يكي سيگاري اتش زد وبه دهان گرفت وبعد همه سوار يك ماشين مدل بالا شدندوگاز گرفتند و رفتند.
    همه اين لحظات صحنه به صحنه در ذهنم رژه مي رفتند. عجز پيرمرد و اه و ناله اش و سختي هائي كه كشيده بود و بيچارگي هائي كه در راه داشت  و قيافه هاي  باد كرده  ان  چند  مرد
, كه با   شكم سيراز ته دل مي خنديدند برايم قابل هضم نبود و سوالاتي مثل مار مرا نيش مي زد.
    به نظرم قدري ناعادلانه مي امد و انبوه سوالات چون اتشفشاني در ذهنم شعله مي كشيد. از ان پس شبهات زيادي درباره هستي بر من هجوم اورد.
    شبي به در منزل روحاني محله مان رفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم. اول حرفم را نفهميد
,بعد از اينكه قدري برايش توضيح دادم,مثل كساني كه گرفتار ديوانه اي شده باشد ,كمي به من خيره شد ,بعد از همه مدتي كه پيش او بودم, گفت منتظر بمانم تا دارويم را بياورد. قدري برايم عجيب به نظر مي رسيد با خودم گفتم شايد مي خواهد از دستم خلاص شود, اما با اينكه منتظر بازگشتش نبودم ,در حالي كه كتاب بزرگي دستش بود امد,قدري ورق زد صفحه اي را اورد مقداري دعا زير لب زمزمه كردوبعد به سمت سر و صورتم فوت كرد.بعد هم از جيبش خودكار و برگه اي در اورد و با خط خرچنگ و قورباغه, دو- سه ذكر از اسمائ الاهي را به من حواله داد. وتوصيه كرد هر وقت به تعبير خودش شيطاني شدم واين سوالات به من القائ شد,اين اذكار را تكرار كنم.
    برايم قدري مسخره مي امد.اما كارهائي كه سفارش كرد انجام دادم و تغييري كه در درونم ايجاد نشد كه بماند بدتر هم شدم و كارم به جائي رسيد كه به تدريج  در وجود خداوند ترديد كردم.و رفته رفته نماز را هم كنار گذاشتم.
     روزي در سر درس  انسان شناسي
, با نظريه مادي گرا ها اشنا شدم  و استادمان به نوعي, استدلال انها را برايمان توجيه كرد  كه به نظرم قانع كننده مي امد.
     پس از درس بدون اينكه با استاد مربوطه چيزي دراين رابطه بيان كنم
, خواستم چند كتاب از بزرگان اين نظريه ارائه دهد  و او مرا راهنمائي كرد.
     همانروز ان كتابها را از كتابخانه گرفتم  وخودم را با ديگر حرفهاي ماديون درگير كردم. گرچه بسياري از سوالاتم بي پاسخ ماند
, اماخيلي از پرسشهايم هم جواب گرفت وحالا حاصل اين همه تلاش را امروز خواهم ديد.
     سر جاي خودم برگشتم خودكار و كاغذي برداشتم و نامه اي  به نزديكترين كسانم نوشتم
;
     وجود من اكنون هم در ميان شماست
,ولي در كالبد ديگري, بايد در اين چرخش طبيعت  قرار گرفت تا به كمال رسيد.
     من از خودم راضي هستم به سوي سعادت راهي
, از نبود من ناراحت نباشيد و برايم گريه نكنيد.
     حلقه داررا از قبل اماده كرده بودم . نمي خواستم زجر بكشم وانتقالم با وخامت باشد. حجم زيادي از قرص را در دهان گذاشتم .
     كم كم حالت سر گيجه به من دست داد. پلك هايم سنگين شده بود. وقتي خوب احساس خستگي بر من غلبه كرد
, به كمك  ديوار خودم را بلند كردم. چند قدم پيش امدم. سرم به قاب تابلوي اويزان, به ديوار خورد و افتادم.
     لحظا تي روي زمين بودم. .همه چيز برايم تار و كدر شده بود. به زور روي پاها‌، خودم را نگاه داشتم. به بالاي نيمكت رفتم، سرم را، در حلقه قرار دادم و نيمكت را، از زير پايم كنار زدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:35  توسط دبیر حلقه  |