|
|
|
|
|
باياد هم اويي كه.. رسیده ترین سیب سرشاخه... هادی یساقی دویست کیلومتر از بزرگراه شمال غربی پیش رفته بودند که آفتاب سمت راست صورتِ حمید را کمی گرم کرد. اما هنوز هم جرات نمی کردند براي اين كه شيشه بخار نگيرد مقداری آن را پایین دهند. در این دو ساعت که از شهر خارج شده بودند از گذشته ها یاد کردند و همدیگر را خنداندند. از دوستان دوران تحصیل. از کارهای خنده داری که در اردوها و جمع شدن های دور هم کرده بودند، حتی از قیافه بعضی از بچه هایی که با هم بودند. حمید بیشتر می گفت و می خندید وقتي هم كه دهان بزرگش به خنده باز می شد تا آمالگام کرسی های پر کرده اش هم دیده می شد. اما پویا بعد از تكاني كه هر چند دقیقه يك بار به هیکل تقریباً چاقش می داد فقط از رفقا، خبري می رساند از عروسی ها، شغل ها، پدر شدن ها و خانه ها... حالا ديگرآفتاب خودش را بالاتر كشيده بود و کل صورت حميد را روشن تر كرده بود آنقدر كه موهایش را که مدتی بود اصلاح نکرده بود هر چه بورتر و طلایی تر نشان می داد؛ به عکس حمید که هنوز خنده توی دهانش بود پویا خیلی جدی جوری که دو تا دست گنده اش را به فرمان محکم گرفته بود و حتی صورتش را هم از جادّه برنگرداند گفت: -بهروز یادته؟ وقتی پشت میز مطالعه اش می نشست تا به مطلبی که می خواست نمی رسید ازجاش بلند نمی شد. حمید هم که حالا کمی جدّی شده بود با ته خنده ای گفت: - مگه می شه یادم بره! با کارهایی که اون کرد و جاهایی که اون رسید از یاد هیچ کي نمی ره. چشم هایش را كمي گرد کرده و نگاهش را به جاده انداخت و ادامه داد؛ - از همه درس خون تر بود، همیشه سرش توی کتاب و تحقیق و این جور چیزها بود. وقتی من توی بیست و دو سالگی داشتم برای اولین بار توی یک همایش به درد بخور شرکت می کردم اون داشت روی سِن جایزه بهترین مقاله رو می گرفت. ما چقدر با هم فرق داشتیم، وقتی من ... حالاآفتاب آنقدر بالاتر آمده بود که پشت سر حمید و مقداری هم از صورت پویا را گرم می کرد. حمید پشت سر هم داشت فرق هایش را میشمرد ازخانواده گرفته تاقيافه و پول تا جايي که اصلا متوجه کم شدن سرعت ماشين نشد تا اين که از بزرگراه پیچیدند داخل یک جاده دو بانده که راه چند تا روستا بود آنچنان غرق صحبت بود که حتی نتوانست چیزی را که چشمش تعقیب می کرد، درست بخواند. پرسید: - این تابلو چی نوشته بود؟ شازده آباد و چهار ... چی؟ پويا سريع جواب داد: - چهار کاریز! سی کیلومتر. سولان چهل و پنج کیلومتر. -آها چهار کاریز! پويا خوب بدون اینکه تابلو را بخونی گفتی ها، مثل اینکه خوب اینجاها را می شناسی ؟. - الان سه سالی می شه که هر سال چند باری می آم اینجا. - راستی نگفتی، داریم می ریم کجا؟ هنوز هم نمی خوای بگی؟ حمید وقتی چند روز پیش پویا را بعد از چند سال توی «فروشگاه خانواده» دیده بود؛ خیلی خوشحال شده بود و چون عجله داشت پیشنهاد آخر هفته خارج شهر را از پویا قبول کرده بود و اصلاً نپرسیده بود کجا؟ اما وقتی شب پیش پویا با او تماس گرفته بود و گفته بود برای فردا صبح آماده باشد. پرسیده بود: حالا کجا بریم؟ پویا جواب دقیقی نداده بود و فقط گفته بود. جای خوبیه خوش ميگذره، یک بار رو که باید ... بقیه حرفش را هم با ناراحتی خورده بود و وقتي گوشي را مي گذاشت گفته بود: شاید توونستی یکی دیگه رو هم خوشحال کنی! حتی امروز صبح زود هم که دنبال حميد به آپارتمانش آمده بود و سريع راهش انداخته بود، توی آسانسور با هم هفت طبقه را پايين آمده بودند و وقتي به همکف رسیده بودند پرسیده بود جای دوری که نمی ریم من باید تا شب برگردم! پویا سریعخودش را از در بيرئن انداخته بود و همن طور كه جلوتر به طرف ماشین ميرفت بلند گفته بود: باشه پسر نترس! تو که زن و بچه نداری من بايد بترسم نه تو! قول میدم شب بیارمت همین جا جلوی مجتمع پیادت کنم. پويا براي مدتي ساكت ماند و جواب نداد تاوقتي كه داشتند از جلوی کشتزارهای گندم رد می شدند به یک آن صورت گرد و ابروهای سیاه پرپشتش را به طرف حمید چرخاند و با لحنی توبیخی گفت: -آخرین بار کی دیدیش؟حمید که یکه خورده بود گفت: - کی و می گی؟ یعنی می گم منظورت کیه؟ - همونی که این همه داری از استعداد و تلاشش حرف ميزني! همونی که میگی با واسطه ها به جایی رسید و تو هم که چون خجالتی بودی و خونوادتم که... - خیلی خوب بابا! سرابی رو می گی؟ حميد چشمش را مثل کسی که سعی میکند چیزی یادش بیايد به بیرون دوخت. کمی دورتر از جاده گله ای را ديد که داشت از ته مانده های گندمی که با کومباین درو شده بود چرا میکرد، آفتاب هم برسوز صبحگاهي پاييز چيره شده بود و دو چوپاني كه روي سنگي نشسته بودند؛ کلاه هایشان را از گوششان بالاتر کشیده بودند. یکی از آن ها داشت کلاهش را از سرش بر می داشت كه حمید رویش را به طرف پویا برگرداند و با کندی گفت: - فکر کنم آخرین بار توی تلویزیون دیدمش. دستش را به صورتش كشيد،آينه جلويش را پايين داد، در چشم هاي قهوه اي خودش نوعي حسادت ديد، به آن خيره شد و ادامه داد: -پشت یک تریبون برای عده ای که خیلی منظم روی صندلی های یک رنگ مرتب به صورت نیم دایره نشسته بودند صحبت می کرد؛ جلوی هر کدومشون هم یک میزچوبي شيك بود كه روش یک میکروفن ظریف و يك بطري آب گذاشته بودن، بعضی ها هم كه قيافشون به ماها نميخورد چیزی به گوششان بود، فکر کنم با آن گوشی ها ترجمه حرف های بهروز را می شنیدن. جاده كوهستاني شده بود وبا پیچ و خم هایش زاویه تابش آفتابِ ملايم پاییزی هم عوض می شد. اما باز هم گاهی بعد از سایه ی تپه ها ناگهان راننده را غافل گیر می کرد. پویا که بجز گوش، باقی حواسش را به رانندگی اش جلب کرده بود. حالا گرمش شد، شیشه طرف خودش را به آرامی پایین داد و گفت: - حیفه! آدم باید از این هواي پاك بیشترین استفاده رو بکنه. و بعد ادامه داد: - پس تو چهار، پنج سالی می شه ندیدیش!؟ حمید که داشت شیشه طرف خودش را پایین می داد. پاهای بلندش را کمی جمع کرد و گفت: - شاید هم بیشتر؛ حضوری که اصلاً نمی شد دیدش. میگفتن وقت قبلی ای چیزي میخواست. و همان طور که داشت با حسرت به تپه ای که پشت تپه ای دیگر داشت پنهان می شد نگاه می کرد گفت؟ -تو چی می بینیش؟ تو که همیشه باهاش بودی مخصوصا... بعد از معروف شدنش! پویا با بینی پهنش کلی هوای سوت دار داخل شش های گنده اش داد و با یک حرکتِ شکم بیشتر از چیزی که وارد کرده بودبا صدايي بيشتر از دهانش بیرون فرستاد و گفت: - هه! آره همین دو ماه پیش بود، اواخر مرداد. - آها! حتماً بازم داشت برای حل یک مساله ای چيزي تلاش می کرد! لفظ "مساله ای" را متکبرانه ادا کرد و ادامه داد: یا این که توی یک صندلی خیلی نرم تر از مبل راحتی خونش، شق و رق نشسته بود و منتظر بود اسمشو به عنوان تجلیل از بهترین کتاب سال بخونن ها؟ و بعد هم با پوزخندی ادامه داد: - شايد یک کتاب فلسفی، تاریخی، اجتماعی، هنری یا هر كوفت و زهر مار ديگه اي هم بود بهش میخورد. پویا که از پوز خندش هم بوی تنفر احساس کرده بود و هم تمسخر گفت: - نه! یه جای دیگه دیدمش. جایی که اصلا فکرشو هم نمی کنی! - حالا هر کجا! اصلاً چرا تو از وقتی پیچیدیم توی این جاده روستایی با این همه قشنگي، داری ازاون آقای... سرابی به اصطلاح دکتر، صحبت می کنی؟ پویا همان طور که داشت فرمان را به سمت چپ مي چرخاند و با دست راستش هم دنده کم می کرد، به تندی گفت؟ - اصلاً...اصلا پسر تو می دونستی این دکتری که می گی، بچه روستا بود؟ توی یک اتاق کوچک به دنیا اومده بود و توی یک حیات بزرگم، بزرگ شده بود؟ بر خلاف تصور تو همه کس و کارش هم روستایی بودند؛اصلا پدر مادرش هم هیچ کدوم حتی سواد ِخوندن نوشتن هم نداشتند. آره می دونستی ؟ نه نه پسر قول میدم که ... حمید که با شنیدن این حرف انگار یک فحش آبدار شنیده بود! سریع رویش را از بادامهاي روي تپه که تقریبا همه برگ هايشان ریخته بود، به طرف پویا برگرداند و با یک نگاه ملتمسانه ای گفت: - نه! نه! تو داري شوخی می کنی. هه بچه روستا اونم بهروز! - ها جی شد؟ تعجب كردي آره؟رنگتم كه عوض شد! یک جایی مثل همین روستا. و به روستایی که از جاده فقط قسمتي از آن دیده می شد اشاره کرد. درچشمان حمید که داشت به خانه های کاه گلی آن روستا كه از دور مثل تلي از خاك بود نگاه می کرد کم کم دوباره مهربانی سرصبح پيدا شد و لبهاي بزرگش به لرزه درامدو گفت: هيچ وقت هيچي نمي گفت، منم همه اش فکر می کردم بچه شهره. از یک خانواده با فرهنگ و اصیل شهری. پدرش هم تحصيل كرده و مسئولي چیزی باشه. فكر ميكردم خانواده اش هم همه دانشگاه رفته، درس خونده، چیز فهم باشن، حتی خانواده مادرش هم تاجري چیزی باشن. با این که از باغ های زردِ زردآلوی آن روستا هم گذشته بودند، حمید هنوز داشت مات و مبهوت مثل کسانی که به یک آن آرزوهایشان را بر باد رفته می بینند، خیالاتی را زمزمه می کرد. تنها یک تکان سخت ماشین بود که او را به خودش آورد. در يك لحظه آسفالت زیرلاستيك هاي ماشین تمام شده بود و شن های جاده شوسه داشت به کف ماشین می خورد. پویا شیشه های ماشین را بالا داد و گفت: - الان همین هم تموم می شه، می ریم توی گرد و خاک. چندکیلومتری بیشتر نرفته بودند که به یک جوی آب که جاده را قطع می کرد رسیدند حمید ماشین را تا حد توقف آرام کرد. و بعد هم کناری کشید و وقتی کاملاً متوقف شد گفت: -پياده شیم یک آبی به صورتمان بزنیم. ديگه رسیدیم، روستا داره دیده میشه. پويا صورتش را شسته بود و داشت به طرف باغ سيب و زرد آلوي كنار جوي ميرفت كه حمید هم پیاده شد. کنار یک درخت برگ ریز زردآلو که چمن لگدمال شده ای هم داشت نشست. حمیدهم كنار آب نشست و دستهای بزرگش را توي آب برد وبدون هيچ توجه اي به آنها كه حالا بزرگتر هم ديده ميشدند، به رسیده ترین سیب های سر شاخه ها خيره شد. بدون اين كه نگاهش را برگرداند گفت: - پس چرا نشستي؟ مگه نگفتي همين جاست؟ اصلا اين جا كجاست؟چه ربطي به... پویا حرفش را قع كرد وگفت: - باید یک چیزی رو قبل از وارد شدن به روستا بدونی، البته قبلا که آدم رک و راستی بودی، خبرهای بد و خوب هم در تو رو زیاد اثرنميكرد! البته انگار تو اين چند ساله عوض شدي ولی چاره ای نیست حالا که تا این جا اومدیم دیگه ... - چی می خوای بگی؟ بازم درباره بهروزه؟ - آره همین روستا که تابلوش دیده می شه روستا شونه. حمید نگاهي به تابلوی ورودی روستا كرد( چهار کاريز) و دوباره به سيب ها خيره شد. - بهروز الان چند ساله که اینجا زندگی می کنه. حميد كه چشم هايش آنقدر گرد شده بود كه انگار هيچ وقت چشم هاي كشيده اي نداشت سريع صورتش را به طرف پويا چرخاند و گفت: - چند ساله؟اونم اینجا؟ این دیگه باز از اون حرف هاست. مگه تو شهر... - ببین بزار هر چی می دونم بهت بگم. تا وقتی دیدیش زیاد شُكّه نشي، ازش هی سوال نپرسی و ملامتش نکنی. آخه اون خوشش نمی آد. خیلی کم اند کسایی که جاشو می دونن. میگه از کسایی که می شناختنش باهاش تو شهر یه جا بودن چیزی خوندن بحثی کردن فقط میتونه دوستای قدیمی شو ببینه نه کس دیگه ای رور؛ تا به حال هم چند تا شونم پیداش کردن وخيلي ها هم در به در دنبالشن. متوجه ای که؟ - ببين پويا اگه به من بگي مرده يا حتي كشتنش و يه جايي همين دو رو بر انداختنش و ما هم اومديم جنازه تيكه تيكشو ببريم يا اصلا اينجا اومديم تشييع جنازش يا مجلسش كمتر عجيبه تا اين كه بگي... پویا حرفش رو قطع کرد و گفت: - چیزهای دیگه هم هست. حميد با ديگر البته اين بار با دقت بيشتربه سيب ها نگاه كرد و گفت: - آخه چه طور اون که ... - راستش بهروز دیگه اون آدم سابقی که تو می شناختی نیست. - یعنی چی که نیست. - دیگه نه کتابی می خونه، نه می نویسه، نه تحقیقی و نه ... - من نمی فهمم! این مثل این می مونه که بگی يكي دیگه نفس نمی کشه وداره زندگی هم می کنه! - اما خودش که می گه من تازه نفسم باز شده، انگار از قفس آزاد شدم و دارم تازه طعم زندگی رو می چشم. پسر اون از همه چیز بریده، از شهر، شاگرد، استاد، سخنرانی،بحث و ... حميد صورتش را به طرف پويا چرخاند و طلبكارانه گفت: - یعنی می گی دیوونه شده آره رک و راست بگو خُل شده! میخای بگی مغزش پوکیده از بس کتاب خونده ! آره؟ - نه این جوری نیست. چون اون خیلی هم عاقلانه داره زندگی می کنه توی کشاورزی هم مثل تحصیلش موفق بوده تو همين جند سالي كه اومده بدون اين كه چيزي رو تو شهر بفروشه يك زمين بزرگ داره كه نهال كاري كرده کلی هم گوسفند و چند تایی هم گاو داره. فقط انگار اصلاً آدم قبلی نیست، اندیشه هاش همه عوض شده اند.
حمید که نتوانست طاقت بیاورد روی پاهایش محکم ایستاد و بلند گفت: - مگر نمی گی همین جاست. راه بی افت بریم.من تا با چشماي خودم نبينم باورم نميشه پویا که هنوز نشسته بود، محکم دست حمید را گرفت و خودش هم بلند شد و روبرویش ایستاد و دوتا دستش را مثل کسی که می خواهد رازی چیزی را به کسی بفهماند، باز و بسته کرد و گفت: - چطور بگم من فکر می کنم اون... البته اينو فقط من ميدونم،يه جورايي به من رسوند كه.... - ده جون بكن ده اين چيه كه فقط تو ميدوني؟ من فكر ميكنم اون...اون شک کرده! - شک! به چی؟ - به همه چی؟ به چیزایی که تا به حال براشون گلو پاره می کرد، بحث می کرد، ورق می زد، کاغذ سیاه می کرد... حميد پشت به پويا كرد و نگاه ديگري به سيب ها كرد وگفت: - به همه چیز... یعنی، یعنی ميگي به.... -نه! نه به همه چیز به بعضی چیزها، فکر کنم هنوز به بعضی چیزها هم باور داره البته رفتارش که ... نمی دونم، نمی دونم! بادی به آرامی وزیدن گرفت و پالتوی حمید را که رو به باد بود از روي پاهايش کمی بلند کرد و موهای سیاه و بلند پویا را هم به هم می ریخت. مقدار زیادی از برگ ها را نیز جابه جا کرد و جلوی چشم های متعجب و خیره شده حمید رسیده ترین سیب ها را که در بالاترین شاخه های درخت بودند به زمین انداخت. با این که خورد شدن آنها را ندید اما صدای توپ توپ به زمین افتادن و له شدنشان را خوب شنید وبا تاسف و گلوي بغض كرده گفت: - من اصلاً حرف های تو را نمی فهمم، سریع راه بیفت بریم! من تا خودشو نبینم باورم نمی شه. حميد جلوتر به طرف ماشين رفت و پویا هم پشت سرش خم شد مشتي برگ برداشت خورد كرد ريخت و راه افتاد. ماشین در سکوتی مثل سکوت همین لحظاتِ روستا، تقریبا یک ساعت به ظهر مانده بود که واردِ روستا شد. و بدون هیچ توقف به سمت خانه بهروز رفت. حمید مثل کسانی که گوششان هیچ صدایی را نمی شود فقط با نگرانی نگاه می کرد. لباس های رنگی و نه یک رنگ بچه های مدرسه حتی سروصدا و دست تکان دادن هایشان هیچ توجهش را جلب نکرد بچه هایی که با هر غریبه ای مخصوصاً اگر ماشینی داشته باشد،که در نظرشان جدید و شیک است؛ این کار را می کنند. حتی نگاه های پیرمردها و بعضی زن ها هم با چشمهایی مرموز اما مهربان که دقیقا از جایی که دیده شدند تا جایی که چشمانشان می توانست دنبالشان کردند، نتوانست تکانش دهد. با چهره هایی چروکیده و برزخی طوری روی سنگ ها آفتاب می گرفتند که نمونه اش را هیچ جا توی شهر ندیده بود.پويا سكوت را شكست و گفت: - این خانه ی پدریشه، اما خودش بیرون روستا خونه درست کرده، اونجا می شینه. این حرف پویا، حمید به خودش آورد و گفت: - یعنی می گی از این مردم هم فاصله گرفته. - نه، اول اینجا بوده، با اینا خوبه البته تا وقتی سوال پیچش نکنن! میگه خوش به حال این آدم ها چون از خیلی چیزا خبر ندارن ! یکی از این قنات ها را که چند سهمش مال خودشون بوده خریده و آبادش کرده بعد هم توی همان زمین هاش یک خونه درست کرده. دقیقاً اونجا. پنج دقیقه نشد که از آن طرف روستا خارج شده بودند و پویا به یک خانه کوچک قشنگ توی کلی زمین نهال کاری شده اشاره کرد. حمید چشم به آنجا دوخت و متوجه نشد چطور به آنجا رسید.در میان صدای بعضی پرنده ها و گوسفندهایی که انگار دهانشان از علوفه پر بود و گاوی هم که هر از گاهی بر همه صدا ها غالب میشد، مردی متوجه حظور آنها شد. با چکمه های کوتاه و شلوار کتانی پهنی که برآمدگی های پاهایش را نشان نمی داد و شالی که پهنای کمرش را خوب پوشانده بود با قدم هایی بلند به آنها نزدیک شد. با یک بولیز نظامی کلفت و کلاه بافته شده ای که سایه لبه اش روی ابروهای به هم ریخته اش افتاده بود و کل موهایش را هم پوشانده بود. آنگاه با چشم هایی روشن که در تیرگی صورتش خودنمایی می کرد با تبسمی به آنها نگاه کرد. در سکوتِ حمید که، چین های پیشانی بلندش از شماره افتاده بود، دست هايي روستايي و سینه ای قوی او را در آغوش گرفته بود. و با خوش حالی آنها را به داخل خانه تعارف می کرد. حمید طاقت نیاورد و گفت: -آخه چرا بهروز؟ بهروز با تبسمی او را همراهی کرد، نفس عمیقی کشید وجلو تر وارد خانه شد. پویا که این سوال را خیلی شنیده بود و اوايل خودش هم خيلي پرسيده بود با دست پاچگی گفت: - هیچ وقت جوابی که قانعت کنه نميشنوي اما اينو براي اين كه راحتت كنم ميگم؛ من فکر میکنم بعضی چیزها هست که آدم تا خودش تجربه نكنه جواب درستی نمیشه بهشون داد، یک دفعه، توی یه جای دیگه یه جور دیگه یه آدم دیگه ای شدن ... .سري تكان داد و گفت: - دقیقاً مثل مُردنه! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:2 توسط دبیر حلقه
|
|
||