|
|
|
|
|
مهدی موسوی نژاد یستاده است کنار خیابان، با چادری سیاه. من در پیادهرو از جلو او رد میشوم. قبل از آنکه به او برسم، نیمرخ سمت چپ صورتش را در سایهی چادر سیاهش که صورتش را تبدیل به یک مثلث کرده است، میبینم و بعد، وقتی کمی سرم را برمیگردانم تا زیرچشمی نگاهش کرده باشم، هالهای از نیمرخ سمت راستش را در مثلثی، قرینهی همان مثلث پیشین. قامتش، بیآنکه جوانیاش را بپوشاند، شکسته و خمیده بود و من چهقدر دوست داشتم بدانم آنجا چرا ایستاده است و منتظر کیست. گریه میکرد؛ نه فقط با چشمهایش؛ همهی اندامش زار میزد. معنای خستگی بود ایستاده در کنار پیادهروی. دوست داشتم برگردم. دوست داشتم برگردم و همانطور کیف بر سر شانه، آن دستم را که رها بود، کج کنم، هلال کنم و دور گردنش بیندازم مثل آن سالها و او سرش را روی شانهام بگذارد و گریه کند و من صورتم را به گردنی که روی شانهام کج شده است فشار دهم به چادرش تسکینش دهم دوست داشتم برگردم اما نمیدانستم اینبار، نمیدانستم حالا بعد این همه سال، چه طور مرا خواهد شناخت. چه رفتاری با من خواهد داشت این پیرزن شکستهی سی و پنج ساله. وقتی از روبهرویش میگذشتم جرئت نکردم برگردم و صورتش را کامل نگاه کنم و از او فقط دو نیمرخ مثلثشکل میدیدم. و در کدام، نمیدانم در قاب کدام مثلث بود که فهمیدم پلکهای بیمژهاش چهقدر بیرمقاند و افتاده؛ انگار با هر قطرهی اشکی که سالها از چشمانش فرو افتاده، اندکی از پلکش ـکه مثل بقیهی صورتش به سفیدی مردهواری میزدـ به پایین خم شده بود و کمکم جلو پلکهایش حالت یک قطره اشک را گرفته بود. پلکهایش میچکید و گویا هنوز حتی وقتی آنجا کنار پیادهرو، پشت به دیوار کرده بود و ایستاده بود، اندوه سالیان درازی را میگریست. پلکهایش بر زمین میریخت و روی موزاییکهای شش گوشهی کرمرنگ پخش میشد. بعد، همهی آنچه از آن مثلث مثل گچ مانده بود، کم کم فرو میریخت. به جای اشک، قطره قطره صورتش را میچکاند و موزاییکهای زیر پایش پر میشد از پوست و خون صورت آویزانش و دیگر تمام میشد. اما نه، من دست میانداختم دور گردنش، در آغوش میگرفتمش و با دستم صورتش را نوازش میکردم. چند تار مویی را که از زیر چادرش بیرون زده، به بهانهی فرو کردن در چادر سیاه، نوازش میکردم و سعی میکردم در جهت معکوس ریزش اشکها دست زیر چشمها و روی گونههای گودافتادهاش بکشم. جانم، عزیزم، چرا گریه میکنی؟ من اینجا هستم، کنار تو. برادرت که نمرده است، گریه نکن. اصلاً خم میشوم. خم میشوم و آن تکههای پلک را آن مژهها را، آن بینی کوچک گرد را، آن گونههای واافتاده و لطیف را، همه را پوست به پوست و خون به خون جمع میکنم، من همهی آنچه را که از تو افتاده است، همهی چیزهایی را که از دست دادهای خم میشوم روی زمین و از بین سنگریزهها و کثافتها جمع میکنم، تکهتکه کف دستم میگذارم و بلند میشوم و دوباره روی صورتت میچسبانم تا دوباره آن خندههایت را ببینم. برادرت که نمرده است که تو دیگر نخندی. اما نه، اینجا باد میآید اینجا هوا ـمیبینی که چه گرفته استـ اینجا... بیا دستت را بده، بیا برویم از اینجا دیگر اینجا نایست بیا من چند قدم آن طرفتر فقط چند قدم بیا با هم راه برویم تا اینطور همیشه اینجا این گوشه منتظر نایستی و مردم این طور مثل دیوانهها نگاهت نکنند، برادرت که نمرده است بیا دستت را بده بیا فقط چند قدم سعی کن راه بروی بیا. چند قدم سعی کن، من خودم از اینجا میبرمت من خودم بعد از آنکه صورتت را از کف پیادهرو جمع کردم از لای اشکهایت و بهت پس دادم دستت را میگیرم و میبرمت آن طرفتر میبینی که هوا چه قدر ابری و توفانی است. همین حالاست که رگبار بزند و آن وقت دیگر همه چیز باز تمام شود و دیگر دستم بهت نرسد. من که نمردهام. این طور که تو اینجا ایستادهای، نگو نه، این طور که تو، اولین دانهی باران که بیفتد، آب میشوی، با اولین باد سیاهی که بیاید به هوا میروی باد تو را با خودش میبرد. میبردت بیا ببین هوا چهقدر گرفته و ابری است و چهقدر مثل پاییزهای توفانی بچگیهامان همه جا تاریک شده است و دیگر حتی کسی تو را و چادرت را از سیاهی پیرامونت تشخیص نمیدهد، ببین. ببین این درختها را که حتی از آن سپیدارهای حیاط خانه هم محکمترند، چه طور توی باد تنهشان به صدا درآمده و با اینکه هیچ کرمی به جانشان نیفتاده صدای قرچ و قروچشان دل آدم را خالی میکند، ببین! یادت هست، من وقتی طناب بسته بودیم گردن آن تنها سپیداری که مانده بود و کرمها همهی تنهاش را سوراخ سوراخ کرده بودند و طناب را میکشیدیم، پنهانی اشکهایم را، همانطور که طناب را میکشیدم با آستین پاک میکردم و تو روی پلهها ایستاده بودی و کیف میکردی و با آن شور دخترانهای که همهی هوای پاک آن بعدازظهر بهاری مشهد را فرو میکشیدی و هیجان از چشمهایت روی همهی قامت آن سپیدار کج، میریخت، وقتی دیدی که چشمهای من خیس است نگاه تمسخرآمیزی کردی که بدبخت، این که دیگر گوسفند و بزبزیمان نیست که آن طور زار میزدی و قصاب بیچاره را فحش میدادی و من سعی میکردم برایت توضیح دهم که باد سیاه چه قدر نامرد است و از قصاب هم نامردتر است که و حالا که ما مجبور شدهایم سپیدار را بیندازیم و طناب را بکشیم و اگر کافی نبود باز با اره بیشتر تنهاش را ببریم، دیگر سارها در بهار کجا جمع شوند و جیغجیغ کنند و اصلاً دیگر حیاط بدون سار به چه دردی میخورد و تو نمیفهمیدی که چه قدر باد سیاه بد است و من از آنجا از آن دوری که بودم چه طور میتوانستم برای تو توضیح بدهم همه چیز را که آدم دیگر همه چیزش از بین میرود به همین راحتی چه طور میتوانستم برایت بگویم اینها را. میتوانستم بیایم آنجا کنار تو دستت را بگیرم از روی سالها و سالها بگذرم، از روی شهرهایی که رفتیم و کارهایی که کردیم و ماجراهایی که بر تو گذشت و من تماشا میکردم و بر من گذشت و تو تماشا میکردی و تماشا کنیم و به تو نشان دهم که چرا آستین من خیس است. حالا چه فایده که اینجا ایستادهای و هرچه صدایت میزنم انگار نه انگار همانطور به جلو نگاه میکنی انگار که من نیستم انگار برادری نداری انگار که هیچ وقت برادری نداشتهای. آن قدر نگاه میکنی به جلو، آن قدر که من هیچ وقت جز همان دو مثلث قرینه را نمیبینم و وقتی از جلوت میگذرم، برنمیگردم نگاهت کنم؛ نمیدانم از شرم یا از ترس یا از اینکه شاید مرا نشناسی. آن قدر میگذرم آن قدر رد میشوم از مقابلت و آنقدر فقط وقتی چند قدمی از تو فاصله میگیرم برمیگردم دزدکی از گوشهی چشم نگاهت کنم که تو آن قدر نگاه کنی روبهرویت را تا مثل کوهی فرو بریزی و من تماشا کنم افتادنت را که غم هم شبیهش نیست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:0 توسط دبیر حلقه
|
|
||