تبليغاتX
وبلاگ گروهی - حلقه تبليغي داستان نويسي
حلقه های علمی تبلیغی معاونت آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی

  "  بیست سانتیمتر سیگار  "

 

 

-  مگه یک مسواک‌زدن و وضو‌گرفتن ، چقدر وقتت رو می‌گیره؟ یه تصمیم بگیر ، از امشب برای همیشه.

_  خیلی خوابم میاد. فردا‌صبح قبل از مدرسه مسواک می‌زنم ، دندونام هم سفیدتر می‌مونه.

-  لاأقل بلند شو اون بخاری رو روشن کن. با یکدونه لحاف که آلاسکا می‌شی ، تا صبح نمی‌تونی بخوابی.

_  کاش زندگی‌ام مستقل بود ، مال خودم بود ؛ توی شهرستان. همه کارام مرتب بود به خودم می‌رسیدم...

-  آبت نبود؟ نونت نبود؟ اینجا ، تو رفاهی و اینه وضع زندگیت ، شهرستان  رفتنت چی بود ؟

_  باید اهداف و وضع درسی و مالی‌ام رو باهاش در میون بذارم ، اگه قبول کرد با هم می‌ریم.

-  اون همچین آدمی نیست ، مگه نه؟ خوشفکر‌تر و خوشگل‌تر از اون هم پیدا می شه.

_  عشق و وابستگی و اینجور چیزها رو نمی‌شه کاریش کرد. اصلا اون که آدم آهنی نیست ، می‌تونه رشد کنه.

-  تو هم آدم آهنی نیستی... أه ، برو اون بخاری رو روشن کن دیگه ، آلاسکایه اینجا!

_  باید برم توی پارک محله ، سیگاری بکشم و تکلیف خودم رو معلوم کنم . اینجا دیگه جای من نیست.

-  سیگار ، مشکلت رو حل نمی کنه .فقط بدنت آسیب می‌بینه. تو هم که بدنت رو برای رسیدن به آرمانت نیاز داری.

_  امشب ، یکشب برای همیشه.

-  أه ، عوضی بگیر بخواب دیگه. فقط سه ساعت برای خواب وقت داری.

_  چهار روز تعطیلی و تنبلی ، این هم روش.

-  اون یکی لامپ رو روشن نکن ، بقیه بیدار می‌شن.

_  ای وای...اما نه ، هنوز توی انباری ، باید کبریت باشه.

-  اون خودکار رو بردار تا افکارت رو بریزی روی کاغذ و مرتب کنی ، حیفه ها.

_  شانس گند ما ، چهار تا سیگار با یه دونه چوب کبریت!

-  خاک تو سرت ، چرا درب رو اینقدر محکم بستی؟ همه بیدار شدن. لاأقل سیگار رو اینجا روشن نمی‌کردی ، می‌بینن که.

_سلام ، بله که میدونم ، چهارراه دوم سمت راست ، حرم رو میبینی . من رو هم دعا کن.

-  از پدر مادرش خجالت نکشیدی اینقدر باهاش صمیمی حرف زدی؟ با اون سیگارت و لباسهای گشادت؟!

_  چه جای دنجی ! از کتابخونه مدرسه که بهتره.

-  چراغ‌های این پارک که همیشه روشن بود. حالا چطوری می‌خوای بنویسی؟ از سیگارت غافل شدی. اون یه سانت آخرش رو هم نباید بکشی. ناکام موندی عاشق!

_  با این یه سانت ، سه تا سیگار پنج سانتی می‌شه روشن کرد.

-  نگفتم خودکار لازمه؟ با این مداد آشغال که نمی‌شه نوشت. زیر نور این چراغ هم چیزی دیده نمی‌شه .

_  خیلی چیزها رو نباید بنویسم . از زندگی‌ام حذفشون می‌کنم . ذهنم رو بایست به هم بریزم .

-  موردهای دیگه رو هم بنویس . شاید عشق و وابستگی و اینجور چیزا به یکی دیگه هم پیدا کنی.

_  تا امتحاناتش شروع نشده ، باید باهاش صحبت کنم. ولی قبلش هم باید برم شهرستان یه بررسی سریع بکنم.

-  شرمنده ، باز هم دیر شد... یک سانتیمتر آخره .

_  نخیر ، بنده خونه دارم. اصلا من به شما چی کار دارم؟ اومدم هوا خوری . مگه اینجا پارک نیست؟

-  خودش معتاد بود. انگار داره اشاره می‌کنه که بری اونجا . چی کارت داره؟

_  چی کارم دارن  ، احمقای عوضی؟ چی بهشون بگم؟ سلام علیکم. به ایشون هم گفتم ؛ فقط داشتم رد می‌شدم ، مشکلی نیست ، ببخشید.

-  چرا کاغذها رو همونجا گذاشتی؟ گم می‌شن تو این تاریکی.

_  أه ، مرتیکه عوضی! سیگارم رو حروم کرد.

-  کاغذها... کاغذها کو؟

_  آهان اینجاست. باد ، قطرات اشک و بارش فکری‌ام را در این جوی فاضلاب جاری کرد ، آنهمه همسر و آرمان ، به گندآبی ، و هم دریغ از یک پُک سیگار.

-  چرا همچی کردی؟ این یکی که سالم بود! تو نباید سیگار رو رو اون کاغذها نرم می‌کردی. برای افکار خودت ارزش قائل شو. برو خونه بگیر بخواب. آلاسکا شدی.

_  أه... کاش بخاری رو روشن کرده بودم. کنارش یک کبریت پر بود ، اصلا حواسم نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:39  توسط دبیر حلقه  |