|
|
|
|
|
بِسْمِ الله الرّحمن الرَحیم . . .لاتَحْسَبنَّ الّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ امْواتا . . . اگر سرورم و بزرگم ، حاج آقا محمدزاده اصرار نمیکردند. به هیچ وجه تصمیم نداشتم تو این گرما وقت شما را بِگیرم . از همین الان ، مرا ببخشید و هرکسی که صحبتهای من یا گرما آزارش داد می تواند برود ،از ما معذّب نشود. البته گرمای الان با اینکه زیر این چادر مشکی نشستیم ،خیلی بهتر از آن روزهای گرم تابستان است که ما عملیات انجام میدادیم. گرما از یک طرف انرژی ما را میگرفت ،رمل از یک طرف ، توپها وتیرهایی هم که به طرفمان میآمد، از طرف دیگر . این منطقه به خاطر رملهایش همیشه برای رزمندههای ما سختی خاصّی داشت . البته مناطق جنگی دیگر هم که نمیدانم تا حالا دیدن کردید یا نه، هر کدام ویژگی منحصر به فردی دارد . اروندکنار با آن رودخانهی خروشانش . خرمشهر با آن جنگ سخت شهری . شلمچه با آن روحِ فاطمیّونش و مناطق دیگر که امیدوارم اگر زیارت کردهاید بهرهی کافی را برده باشید و اگر هنوز نرفتهاید البته حتماً بروید و از شهدا بخواهید که یاد ما هم باشند. البته الان که در فکّه هستیم حتما می خواهید در مورد این مکان بشنوید و در دلتان میگویید یک جانباز هفتاد درصد گیرمان آمده حتماً صحبتهای خوبی دارد . من هم باید به همان دل شما بگویم که این جانباز از خودش چیزی برای گفتن ندارد مگر خود رفقایم اجازه بدهند تا نامی از آنها بُرده شود. البته باید بگویم که اگر گوشهایمان را باز کنیم خود این خاک با ما صحبت میکند . همان طور که با خیلیها صحبت کرده است . به عنوان نمونه چیزی به یادم آمد که فکر نکنم کسی در این جمع باشد این ماجرا را برایش تعریف کرده باشم .تقریباً برای همهی شما جدید است حتّی حاج آقا محمدزاده که ما تا به حال زیاد وقتشان را گرفتهایم. این خاک با یک کودک صحبت کرد . آن هم چه صحبتی . این کودک ، دختر بچّهای پنج ساله است . دایی این بچّه سال پیش برایم ، بعد از سخنرانی که در منطقهی عملیاتی فتح المبین داشتم ، تعریف کرد. این دایی چهرهی نورانی داشت و ریش پرپشتی که یکی در میان سفید شده بود. از هیکلش معلوم بود که عُمری تو گود ورزش باستانی، میل زده است. دل پر دردی داشت .تو همان درد دلهایش گفت: به ظاهر الانم نگاه نکن . من تا چند سال پیش کلوپ و باشگاه بدنسازی داشتم آن هم بالای تهران . خودم هم مربّی بودم. . . از این صداقتش خوشم آمد .پا پیچش شدم تا ببینم دلیل این عوض شدن روحیه و آمدنش به این خاکها چیست ؟گفت : سالهای آخر جنگ بود که پدرم تحت تأثیر حرفهای مادرم قرار گرفت و یکی یک دانه ،همشیرهام را به بسیجی داد. پدرم میگفت :«اینا می رن یا بر نمی گردن یا اگر هم برگردند ناقص بر می گردند.»با همه ی این حرفا چون خاستگار ،مجید بود ،پسرِ کسی که زنهای محله پای سخنرانی مادرش می رفتند . مادرم ،پدرم را راضی کردو این ازدواج سر گرفت . من هم تو اون موقعها دنبال مدل مو ، لباسهای رنگارنگ وکلاً اینجور چیزا بودم . با خواهرم دعوایی نبودیم اما نظر همدیگر و قبول نداشتیم . من به پدرم رفته بودم و اون به مادرم. سرش را پایین انداخت . خجالت وجودش را گرفته بود . دلداریش دادم که جوانیست و یک کلّی از این جور جوانی کَردَنها . ما هم جوان بودیم . لبخندی زد و بعد از گفتن نه مثل ما. قضیّهاش را ادامه داد: داشت کمکم جنگ تمام می شُد اما برای من هنوز شروع نشده بود. به فکر هیچکس غیر از خودم نبودم . حتّی وقتی هم که بدن شوهر خواهرم را آوردن ، به خودم نیامدم . مجید را دیدم که تمام بدنش فلج شده ، روی تخت خوابیده و با سرم به او غذا می دهند ، باز هم دنیایم فرقی نکرد. از جانباز شدن مجید شش ماه بیشتر نگذشت که مادرم از نظر خودش برگشت . هرچه به خواهرم اصرار کرد که مجید به درد نمی خورد ، خودت را به پای او نسوزان، فایده نداشت .خواهرم محکم پای زندگیاش ماند چون مادر مجید بعد از یک ماه که پسرش را به آن روز دید ،فوت کرد . در این ماجرا ،پدرم هم بی کار ننشست .بعد از جنگ کارو بارش بهتر شده بود. نظر داد که مجید را به یک بیمارستان ببرند و او را به طور شبانه روزی آنجا بستری کنند. میگفت :هر چه خرجش بشود میدهم ــ آن زمان هنوز آسایشگاه درست نشده بود ــ باز خواهرم قبول نکرد و خودش به تنهایی از مجید که حالش هیچ تغییری نمیکرد ،مراقبت کرد. ده ، پانزده سال با همین سختی گذشت.من ازدواج کردم و بعد از چند سال خدا یک پسر به من داد. پدر و مادرم با دیدن این نوهی پسری هوس کردند نوهای هم از دختر داشته باشند. پدرم اوضاع مالی اش خیلی بهتر شده بود. پیگیر شدند و از دکترها مشاوره گرفتند که به مجید می شود امیدوار بود یا نه . خواهرم اوّل مخالفت کرد و میگفت: بچّه پدر می خواهد . . .اما بعد از اینکه یکی از دکترها گفت :«اگر مرد آنطرف دنیا هم باشد ،می تواند مرد باشد .» خواهرم موافقت کرد.بعد از یک سال آزمایشهای پیچیده ، توانستند کارهایی کنند. چندین عمل انجام دادند و دختر مجید ؛ زینب به دنیا آمد. زینب خیلی قشنگ و سالم شد. مجید بعد از آن همه سال که هیچ حرکتی نکرده بود فقط همان لحظه که زینب به دنیا آمد چشمهایش خیس شد.خوشحال شدم که حرف بدی نزدم چون او می فهمید. زندگیام را می کردم و به فکر باشگاهم بودم .با این حال رابطهام را با خواهرم قطع نکردم. بعضی موقعها آنها را برای تفریح بیرون می بردم. پسرم کوروش هم همراهمان می آمد .در همین تفریحها دیدم که زینب با پدرش خیلی صمیمی شده است. دختر بچّهها را حتماّ دیدیدکه چه طور با عروسکشان بازی میکنند. زینب هم همینطورکنار پدرش مینشست و به ریش و موی پدرش دست میکشید و با او حرف می زد. مادرش هر موقع این کار زینب را می دید بیاختیار گریه میکرد .دروغ نیست اگر بگویم من هم تحت تأثیر قرار میگرفتم . تا وقتی که زینب پنج سالش شد کسی بود که با او بازی کند .بعد از شهید شدن پدرش خیلی تنها،ساکت و افسرده شد. فقط یک کار میکرد ؛ هر کاغذی دستش می آمد نقاشی می کشید. آن هم فقط یک مدل .کاغذ سفید را جلویش میگذاشت و شروع می کرد با نوک مداد نقطه گذاشتن . از جای خودش هم تکان نمی خورد تا تمام صفحه را پر می کرد. بعد از آن مداد قرمز را برمیداشت و گوشه ی سمت راستش را پر از رنگ قرمز میکرد و دوباره مداد مشکی را بر می داشت و شروع می کرد به خط خطی کردن. چهار یا پنج خط بیشتر نمیکشید. یک ورق از این نقاشی را داخل داشبورد ماشینم می گذاشتم و به هر کسی که فکر میکردم چیزی از نقاشی میداند نشان میدادم. دایی نقاشی را خیلی خوب برایم توصیف کرد . طوری که توانستم آن را داخل ذهنم مجسّم کنم . البته برایم سؤال پیش آمد که منظورش از این نقاشی چه بوده است. دایی گفت: همه مات می ماندند که منظورش چیست؟!به هیچکس حتّی مادرش هم چیزی نگفت. هر کاری کردیم فایده نداشت . پیش دکتر روانپزشک هم رفتیم ،او هم چیزی نفهمید تا یک روز ، یکی از رفقای همرزم مجید برای احوال پرسی آمد. من هم در خانهیخواهرم بودم . پیشنهاد داد زینب را به منطقهای که پدرش جانباز شده ببریم تا. . . من که اعتقادی به این کارها نداشتم شروع کردم به منفی بافی ، که این کارها یعنی چی . مگر آنجا چه دارد .تازه خطرناک هم هست و خیلی چیزهای دیگر اما خواهرم گوش نداد و گفت عید با یکی از کاروانهای راهیاننور میروم . من هم تا مدّتی به خاطر این یک دندهای ، با او حرف نزدم . تادیدم مسئله جدّی است و میخواهد برود.گفتم اگر تا بعد از سال تحویل منتظر بماند با هم می رویم . خدا را شکر این بار به حرف گوش داد. سال نو شد . سال 1380 .روز بعد از سال تحویل راه افتادیم .کاروانهای راهیاننور را در راه میدیدیم امّا تو دلم به آنها میخندیدم که چرا عید خودشان را خراب میکنندو به جای اینکه پیش خانواده باشند به بیابان می زنند. شب را بین راه خوابیدیم. روز بعد مستقیم به فکّه رفتیم . در راه همه ساکت بودیم فقط بعضی موقعها رادیو را روشن می کردم. این سکوت برای من که در باشگاه مدام آهنگهای تند گوش می دادم سخت بود.آدرس را هم نمیشد راحت پیدا کرد . بیابان بود و بیابان . هر چند کیلومتر می ایستادیم تا بپرسیم فکّه از کدام طرف .هر چه بود خود را به منطقه رساندیم . آنجا هم نام چندین نفر را بردیم تا فهمیدند ما هم خوانوادهی شهید هستیم .آن زمان مثل این سالها هرکس را راه نمی دادند. دایی زینب بلند شد . عرق کرده بود. اضطراب داشت . پیشنهاد هوا خوردن داد ، من هم پذیرفتم و با هم از زیر سقف به زیر آسمان رفتیم. بیرون هم هوای بهتری نداشت. گرمتر بود. البته عرق ایشان به خاطر بادکمیکه میوزید خشک شد. من هنوز به فکر نقاشی زینب بودم .گفتم :ادامه بدهد . گفت : برایم سخت است .چند دقیقهای هر دو ساکت شدیم تا دایی دوباره شروع به گفتن کرد: ماشین را لابه لای اتوبوسهای بنز قدیمی جا دادیم . تقریباً از معدود سواریهای شخصی بودیم . زینب از قبل سفر ساکت تر شده بود. اصلا از آنجا که وارد استان خوزستان شدیم هم زینب و هم مادرش حال عجیبی داشتند. همین که از ماشین پیاده شدیم اولین چیزی که دیدیم خاک نرم زیر پایمان بود و اولین چیزی که شنیدیم صدایی از بلندگوی مقر بود. آن را که هنوز هم هست برای راهیان نور درست کرده بودند. سخنران میگفت: «وقتی می خواهید روی این خاک قدم بگذارید کفشهایتان را در بیارید . چون خودم دیدم که دوستانم شهید می شوند و بدنشان بر نمی گردد و تا حالا هم بر نگشته است. دلتان می آید با کفش روی دستهای آنها بروید! دلتان می آید با کفش روی پای آنها بروید ! دلتان میآید با کفش روی گونهها، چشمها و خالهای کنارِ لبِ آنها بروید! اگر دلتان نمیآید کفشهایتان را در بیارید تا این خاک به شما خوش آمد بگوید . . .» به این صحبتها تأثیر گذار، هم بی محلّی کردم . دیگر به دایی نگفتم. که آن سخنران من بودم . ترسیدم خجالت بکشد . آن سال به عنوان سخنران در فکّه خدمت می کردم. برایم خیلی برکت داشت. . . می خواهم این قضیه را خلاصه کنم حیفم می آید. دایی ادامه داد: دست زینب تو دستم بود . خودش کفشهایش را در آورد و جلوی ورودی معبر انداخت. پاهای کوچکش توی رملها فرو می رفت با این حال راحت بود و سر حال . هر دو ؛ خواهرم و زینب ساکت بودند . خواهرم آنطرفِ زینب بود و اشکهایش را با گوشهی چفیه که به جای روسری سرش بود پاک می کرد. در بعضی مکانها، خاک، داخل کفشم می رفت و احساسی را به من میداد که هنوز نفهمیدم این احساس چیست . عدهی کمی در معبر راه می رفتند . نمی دانستیم این راه باریک را برای چه درست کرده اند. راهی که حدود یک متر عرض داشت و از حالا تنگتر بود و کنارش سیم خاردار کشیده بودند با این اوضاع هر پنجاه متر یک پسر جوان که چفیهای روی سرش انداخته بود تا سرش از گرما نسوزد ، ایستاده بود. این جوان پشت سر هم می گفت: «از وسط معبر تردد کنید . به سیم خاردارها نزدیک نشوید . . .» هر چه بود بعد از حدود نیم ساعت راه رفتن به محیط بازتری رسیدیم . روی تابلویی که همان اولش زده بودند، درشت نوشته بود : گودی قتلگاه و زیرش کوچکترنوشته بود: محل شهادت صدو بیست سرباز امام زمان (عج).گروهی وسط این محیط ،حلقهی سینه زنی تشکیل داده بودند. نوحه خان ، نوحهی حضرت رقیه را می خواند . با زینب و مادرش به این حلقه نزدیکتر شدیم . با شور و حرارت سینه می زدند و گاهی با مدّاحشان، هم صدا می شدند. بعد از چند لحظه زینب دستش را از دستم جدا کرد و روی پاهایش نشست . شروع کرد به خاک بازی ، مشتش را پر و خالی می کرد.برای من هم جالب بود . نشستم و مثل زینب این کار را انجام دادم. خاک به نظرم طور خاصی آمد. آن را به چشمم نزدیک کردم . پربود از نقطه. ناخودآگاه یاد نقاشی زینب افتادم ،تا خواستم خواهرم را در جریان بگذارم، دیدم دارد زینب را صدا می زند. سریع بلند شدم ، زینب از سیم خاردارهای اطراف این گودال رد شده بودو داشت در بیابان به طرف نامشخّّصی می دوید. می خواستم دنبالش بروم که چند نفر مرا گرفتند .مادرش را هم چند زن دیگر گرفته بودند. یک نفر داد می زد : یا حسین . . . یا حسین .. .اونجا پر از مین . . . یا حسین . جمعیّتی که حلقه بسته بودند . حلقه را رها کرده و کنار ما آمدند. بالاخره با ضربهی محکمی که به آن بندهی خدا که مرا گرفته بود زدم و از سیم خاردار رد شدم . اما زینب به خاطر ناهمواریها درست دیده نمی شد. باز به همان طرف که رفته بود دویدم . ناگهان صدای انفجاری آمد . همهی جمعیت پشتسرهم یا حسین گفتند. چند تا از خاکی پوشها به طرفم آمدند . یکی از آنها مرا از روی زمین بلند کرد . موج انفجار مرا انداخته بود.می لرزیدم و گریه می کردم . باقی آنها به محل انفجار رفتند. صدای گریهی خواهرم را از آن فاصله می شنیدم . خدا شاهد است که دایی زینب با آن سنّش مثل کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت. نصف لباسش خیس شده بود. من هم حالم بهتر از دایی نبود . عمری ما برای همه روضهی جبهه می خواندیم حالا او برای ما روضه می خواند. با همان حالش گفت: زینب ،کوچولو بود با این حال تا اون موقع تو چفیه جا نمی گرفت . مردی که معلوم بود شهدای زیادی از رفقایش دیده با یک دست به سرش می زد و با دست دیگرش این چفیهی خونی را می آورد. زینب پیش پدرش آرام شده بود امّا من و مخصوصاً مادرش داشتیم می سوختیم . خدا را شکر مادرش از حال رفته بود و او را به مقر برده بودند. اگر کودکش را در یک چفیه می دید ! چند نفر هم زیر مرا گرفتند و به مقر بردند. فردای آن روز خواهرم را با آمبولانس به تهران فرستادند. زینب را هم بدون اینکه او بفهمد داخل . . . دایی نتوانست حرفی بزند گریه امانش را بریده بود. چند لحظهای که گذشت گفت: او هم با مادرش به تهران رفت. یکی از بچه های سپاه هم پشت ماشین من نشست تا مرا به تهران برساند. واقعاّ توانایی رانندگی نداشتم. در همان برگشت بود که آن سپاهی که نامش یوسف بود ، کاغذی را از جیبش در آورد و به من داد. کاغذ چهارلا شده بود . آن را باز کردم یک نقشه بود، نقشهی فکّه. رملها را با نقطههای ریز مشخص کرده بودند. نقطه ی شهادت زینب را نشانم داد و گفت: این اتفاق از روی حکمت خدا بوده . . .مینی که منفجر شد یک گودال به وجود آورد. می دانی داخل گودال چی بود. . . ــ جوابی برای دادن نداشتم ــ پر بود از شهدایی که پیدا نشده بودن . یعنی هیچکس فکر نمیکرد . . . یوسف ساکت شد، چون دید گریه امانم را بریده . نمونهای نقاشی زینب ،همان که همیشه داخل داشبرد ماشین بود نشانش دادم .چشمهایش گردشد .نقشه را با نقاشی مقایسه کرد فریاد یا فاطمهاش بلند شد. . . دایی می گفت :بعدها فهمیدم، فقط مجید از گردانشان زنده برگشته .آن هم می خواسته خبر گرفتار شدن رفقایش را بدهد،که در نزدیکیهای خاکریز خودشان توپی بدنش را مجروح می کند وباعث می شود مجید تا آخر عمرش توانایی گفتن این خبر را نداشته باشد. خدا می داند که این رملها چه چیزها دیدهاند. این فقط یکی از واقعیّات بود . البته دوباره با این حالی که شما پیدا کردهاید به همان قتلگاه معروف بروید و در آخر آن بایستید و سمت راست را نگاه کنید تا آن منطقهی شهادت دست جمعی را ببینید. شاید زینب حرفی برای زدن داشته باشد که البته هم دارد .البته خوب است اشک که آمده، سلامی عرض کنیم به بانوی داغدیدهی کربلا .بعد هم شما را به خدا بسپاریم . السلام و علیک یا بنت امیرالمؤمنین . . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:27 توسط دبیر حلقه
|
|
||