|
|
|
|
روح الله قائمی نیک................................... جوّگیر صدای بلند آمدن پیامک موبایلش، نفر کناری او را کمی ترساند. مقصدش را چهار راه شهدا، به رانندهی تاکسی گفته بود.رانندهی تاکسی هیچ عکس العملی نسبت به صدای موبایلش نشان نداد. مرد کناری وقتی دید،حرکتی برای پاسخ گویی به موبایلش نشان نمیدهد، خود را جابجا کرد و نگاهش را به پنجرهی سمت خود دوخت. هادی هنوز داشت کتاب داستانی را که روی کیفش که بر روی رانهایش گذاشته بود، میخواند. غیر از راننده و مردکناری که او هم کیف مشکیش را روی پاهایش گذاشته بود، کسی سوار ماشین نبود. سرش را هرچند دقیقه از روی کتاب برمیداشت و به سمت جلو نگاه میکرد. از کنار سمت چپ سر راننده سرک میکشید و خیابان را ورانداز میکرد. پاییدن خیابان آنهم به آن شکل، بعداز صدای موبایلش زودتر انجام شد. دفعهی قبل که سعی کرد با راست کردن گردنش از همان سمت راننده، موقعیت مسیر رابررسی کند، کمتر از یک دقیقه بود. کاغذی را از چند صفحه قبلتر از جایی که داشت میخواند برداشت و به آخرین صفحهای که خوانده بود انتقال داد. کتاب را بست و داخل کیفش گذاشت. دست راستش را به طرف جیبش برد و اسکناسی را بعد از چند ثانیه به آهستگی بیرون کشید. با همان دست، موبایلش را از جا موبایلی چرمی کنار کمرش برداشت و به صفحهاش نگاهی انداخت. مهدی پیام داده بود: «سلام! با اجازه نام و عکسم را از روی وبلاگ برداشتهام. عزت زیاد!» هادی به راننده گفت: «آقا من همین جا پیاده میشوم!» سخن او، صورت مرد جوان کناری را به طرفش برگرداند. نگاهی به موبایل قدیمی هادی که صفحهاش هنوز روشن بود انداخت. تاکسی کنار خیابان ایستاد. مرد جوان قد بلند، درب تاکسی را باز کرد و پیاده شد. هادی بعد از گرفتن بقیهی کرایهاش از راننده، خود را به طرف درب کشاند و بعد از اینکه جای گرم محل نشستن مرد جوان را حس کرد، پیاده شد و بدون نگاه کردن صورتش، به او گفت: «ببخشید! » جوان قد بلند که پیراهنی سبز رنگ به تن داشت، چیزی نگفت و بعد از رفتن هادی به سمت پیاده رو، به جای گرم خود بازگشت. چهار راه شهدا صد متری جلوتر بود. ترافیک سنگین بود و هادی زودتر از تاکسی به آنجا میرسید. پیاده رو نسبتا شلوغ بود و همه نوع آدمی در آن رفت و آمد میکردند. بعضی به طرف چهارراه شهدا و عدهای که تعدادشان بیشتر بود، عکس جهت هادی حرکت میکردند. سعی کرد به پیرزنی که تغییر مسیر ناگهانیش باعث شد سرعتش را کم کند، برخورد نکند. موبایلش را دوباره نگاه کرد. با دکمههای روی موبایلش جواب داد: «چرا؟!» در امتداد خیابان یکی از گلدستههای حرم، به سختی دیده میشد. برج ساعت حرم جلو گلدستهی طلایی بود. در حال حرکت دست راست هادی روی سینه اش بود و لبانش به حرکت درآمد و چیزی را گفت که فقط خودش شنید. سرش کمی به سمت جلو خم شد ولی بلافاصله به سرجایش برگشت. با چشمانش موانع انسانی و غیر انسانی مسیر را دید زد. بلاخره به محل کار خود رسید. بعد از احوال پرسی مختصری با همکاران، بر سر میز خود رفت و اولین کاری که انجام داد، روشن کردن کامپیوترش بود. چند دقیقهای طول کشید تا بتواند به وبلاگ گروهی خود که با برادر دیگرش، ماهها قبل راه اندازی کرده بودند وارد شود. از عکسی که دو نفری با هم انداخته بودند و نام مهدی در قسمت نویسندگان وبلاگ خبری نبود. ایمیل خودش را آورد ولی دید که برادرش پای اینترنت نیست. موبایلش را برداشت و با او تماس گرفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دوباره تلاش کرد تماسش برقرار شود. دفعهی چهارم دیگر نگذاشت بوقهای تماس به آخر برسد و خودش بیخیال شد. موبایل را در جا موبایلی کمربندش گذاشت. گوشی تلفن سفیدی که در کنار میزش روی فن بود را برداشت و شمارهی رمهدی را گرفت ولی بازهم توفیق حاصل نشد. وقتی از نمازخانهی اداره که در طبقهی منهای دو بود، به اتاقش برگشت، موبایلش را که در شارژ گذاشته بود برداشت. رضا دو مرتبه تماس گرفته بود. پیام هم داده بود: «کلاس بودم. جان در خدمتم! تا بعدازظهر در خوابگاه مشغول مطالعه و... هستم!» حدود ده دقیقهای طول کشید تا کارهای باقی ماندهی قبل از نمازش را سر و سامان دهد. موبایلش زنگ خورد. مهدی بود. از جایش بلند شد و بعد از بیرون آمدن از اتاق، به سمت چپ سالن که خلوتتر بود رفت. دکمهی سبز گوشیش را زد و گفت: «سلام! این چه مسخره بازی است که درآوردی؟!» - عیک سلام! هادی گفت: « میگویم این چه کاری که کردی؟!» - این بازتاب کار و نوشتههای خودت است! روی صندلیهای آخر سالن نشست. ادامه داد: «یعنی چه؟!» - وقتی نوشتههای سیاسی تو اینقدر عامیانه میشوند که به جای تولید نوشته فقط به چند وب یا سایت معلوم الحال ارجاع میدهی و تمام نگاهها و نوشتههای قبلی ما رو زیر سوال میبری، باید بگویم که دیگر من نمیتوانم، در این وبلاگ حضور داشته باشم! هادی که بلند شده بود و در چند قدمی همانجا دور خودش راه میرفت، گفت: «آخر اگر هم اشکالی وجود دارد، تا کنون قبل از موضع گیری، با هم بحث میکردیم. حالا یا دلایل من تو را متقاعد میکرد یا تو مرا مجاب میکردی!» - خوب تو چرا اینکار را این دفعه نکردی؟! هادی دست چپش را روی گردنش گذاشت. به گنبد مدرسهی علمیهای که از پنجرهی پشت صندلیهای آنجا دیده میشد، نگاه میکرد. گفت: «مگر چه تغییری در نوشتههایم بوجود آمده که تو اینقدر عوض شدهای؟!» - من تغییر نکردهام! دقیقا این تو هستی که تغییر کردهای! من بیش از دو ماه است، تقریبا از ابتدای شروع اتفاقات سیاسی اخیر، دارم این تغییر نگاه تو را تحمل میکنم! » دوباره روی صندلیها نشسته بود. صندلیی که اینبار انتخاب کرده بود رو به سرویسهای بهداشتی بود. گفت: «بیخود تحمل میکردی! بعد هم چرا بیربط حرف میزنی!؟» - خودت بیربط حرف میزنی! هادی گفت: «حرفم را قطع نکن!» - درست شما بزرگتر و استاد ما بودی و هستی ولی قطع میکنم چون که داری توهین میکنی! هادی گفت: «من چه توهینی کردم؟! فقط دارم به تو میفهمونم که این حرفها از تو نیست! این نوع دیالوگ مال افرادی است که در طیف مقابل ما قرار دارند!» - بله این بیمنطقی مال آنهاست اما تو هم داری مثل آنها کاملا بیدلیل و بیمدرک موضع میگیری! کنار سرویسهای بهداشتی که در انتهای سالن قرار داشت، مخزن آبسردکن بود. هادی لیوانی از آب پر کرده بود. آن را نخورد. گفت: «من موضعم تغییر نکرده بلکه به خاطر شرائط فعلی مجبورم مثل خودشان موضعگیری کنم! والا کسانی که مرا میشناسند، میدانند که نوع دیالوگ من چگونه است! آنهایی هم که نمیشناسند، اشکالی ایجاد نمیکنند، چراکه تمام موضع گیریهای من، خصوصا این پست آخری که تو را اینچنین برافروخته کرده است، فقط نقل قول است! آنرا هم که توضیح دادم که این مطلب یک نگاه است، همین!» - آره نقل قول هست، اما چرا از طرف مقابل نقل قول نمیکنی؟! این خود مشخص میکند، بی میل به این نوع نگاه نیستی! تازه این هم این مقایسههای سطحی و قضاوتهای ظاهری! هادی لیوان خالی آب را در سطل کنار آبسردکن انداخت و به طرف صندلیها برگشت. گفت: «مهدی من از تو تعجب میکنم!» - تعجب؟! چرا؟ روی همان صندلی اول نشست و گفت: «اگر نبود اینکه سالها در مورد امثال این مثائل با هم حرفها زده بودیم و کلنجارها رفته بودیم تا مباحث، واضح در ذهنمان شکل بگیرد...» - اینبار من از تو تعجب میکنم که ... ابروهای پر پشتش را درهم کشید. با صدایی کمی بلندتر گفت: «گفتم حرفم را قطع نکن!» - باشد! ببخشید! خوب بفرمایید. هادی با همان حالت ادامه داد: «بد جوری جوّگیر شدی!» - من جوّگیر شدم یا... هادی گفت: «باز...» - ببخشید! هادی ابروهایش به حالت سابق برگشته بود. از جایش بلند شد و به طرف اتاق حرکت کرد. گفت: «آره جوّگیر شدی! ولی از تو توقع نداشتم مثل آن اطرافیانت که قرار بود فقط برای آشنایی با نوع تفکراتشان با آنها رفت و آمد کنی، بشوی و قدرت تشخیص حقیقت و حقیقتنمایی را از دست بدهی!» - آخر تو در پایتخت که نیستی ببینی چه اتفاقاتی افتاد! دیگر به آستانهی اتاقش رسیده بود. ایستاد و گفت: «درسته نبودم ولی خبرهایی که من دارم به اقتضای در پیشانی بودن فعالیتهای این مدتم، بیشتر از تو بوده است.» - آره ولی... هادی گفت: «ببین این کاری که کردی را اصلاحش کن و مثل همیشه بعد از بحث و نتیجه گیری اقدام کن!» - نه اول این پستت را بردار تا صحبت کنیم! به پشت میزش رفت. گفت: «باشد ولی ادامهی صحبت را بگذار برای شب. از خانه تماس میگیرم! الان باید بروم.» - امری نیست؟! هادی گفت: «نه! خدا حافظ.» - خدا حافظ. گوشی موبایل را در جای خودش گذاشت. خود را روی صندلی جا به جا کرد. به سایت پشتیبان وبلاگش رفت و بعد از ورود به مدیریت وبشان، آخرین پست را که بیشترین نظرات خوانندگان را نیز تا کنون به خود اختصاص داده بود، حذف کرد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:26 توسط دبیر حلقه
|
|
||