|
|
|
|
|
دست های بلند عمو کوزه در دست پسرک سنگینی میکرد. با خودش می گفت:«بیچاره عمو! اگر او هم به جاي آن همه دختر یک پسر داشت لازم نبود منت من را بکشد! یا اصلا از مال دنیا آنقدر میداشت که حد اقل این ماه ديگر لازم نبود کار کند،مثلا کار گري چيزي می گرفت...! اما با همه اينها چرا او همیشه لبش به شکر باز است و هیچ وقت هم ابراز نگرانی و نا رضايتي نمی کند؟... اصلا اگر روزه نمی گرفت؟! یا...» با همین فکر ها راه مال رو را پیش میرفت و با خودش حرف میزد. گالش های پلاستیکی سیاهش پاهایش را بزرگتر نشان میداد.خیلی هوایشان را داشت و مثل وقت هايي ديگر سنگهاي راه را با پايش نميزد. چون تازه پدرش سفارش داده بود آنها را از شهر برایش گرفته بودند. با این که چیزی نمانده بود دست خورشید به کوه های مغرب برسد اما هنوز هم گرمای هوا احساس می شد. کلپاسه ای از بالای سنگی سرک میکشید. پسرک گفت:«حیف که باید تا غروب این کوزه و بقچه را به عمويم برسانم! و الا مگر به تو اجازه ميدادم چنین جراتی به خودت بدهی و پیش من گردن درازی کنی؟!» چند قدمی پیش رفت اما باز هم دلش آرام نگرفت نگاهی به عقب انداخت؛ دید هنوز دارد نگاهش میکند به آرامی مثل یک شکارچی ماهر خم شد و بدون سر و صدا سنگی برداشت و سریع حواله کرد. اما به هدف نخورد. راهش را در پيش گرفت. حالا به سرازیری افتاده بود و سریع تر میرفت، وقتي با پسر صفر علی که داشت بار های گندم دیم را به خرمن گاه میبرد، روبرو شد؛ عمو و بار گندمش يادش آمد و قدم ها را تندتر كرد. فصل درو بود و آفتاب تلاش میکرد تا خوشه های گندمی را که هنوز ساقه هاشان کمی جان دارد را سرخ کند. همين حالا دیگر وقتش بود. بیست روز دیگر نمیشود حتي به گندمها دست زد از بس که آفتاب مستقيم ساقه هاشان را خشک کرده است! عرق پیشانیش را با آستین بلند بلوز رنگارنگِ رنگ و رو رفته اش تمیز کرد. یاد حرف سر ظهر پدرش افتاد که میگفت:«امسال در این چله تموز خوب خدا ما را امتحان میکند.» پسرک از وقتی یادش میامد ماه رمضان در اواخر بهار و تابستان بوده، هميشه تشنگي بوده و آب اولين جرعه افطار بود؛ اما امسال فرق میکرد. رمضان دقیقا افتاده بود به فصل درو گندم دیم. هر چند وقت بعد از هر صد قدمي كه ميشمرد جای کوزه سنگین را با بقچه سبكش عوض مي کرد. ولي باز هم خسته شد.نشست و درِ چوبی کوزه را برداشت و کمی آب خورد. چیزی نمانده بود همین بلندی دره را که رد میکرد رسیده بود. خورشید خودش را به بالاي اولین کوه مغرب رسانده بود و حالا داشت بدون عجله، آرام آرام از سرازیری کوه سُر میخورد.با خودش گفت:«انگار بازيش گرفته! چرا زودتر پايين نميروي تا روزه دارها كوزه هاي آب را سر بكشند؟!» عمو را ديد که کمرش را خم کرده و هنوز درو ميكند. الاغش داشت به الاغ های دیگری که بار میبردند نگاه میکرد. اما هنوز از بار بسته شده عمو خبری نبود. امروز زودتر رسیده بود.با خود گفت: «خوب شد، حالا میتوانم کمی پیش او بنشینم و حرفهاي خنده دار و حکایت هاي شيرين بشنوم، از بچه گيهاي خودش و پدرم، مرحوم پدر بزرگ و آدم هاي قديم...آخر او خيلي چيزها ميداند.» كمي كه نزديكتر شد با خود گفت:« حتما عمو خسته است نبايد خسته اش كنم نمي گم برام داستان بگه ولي...» پسرك از تصميمي كه گرفته بود ناراحت شد و با خود گفت:« حالا كه اينجوري شد ازش مي پرسم آخه اصلا چرا ده روز در بیابان می مونه تا گندم درو کنه؟ چرا روزهای به این بلندی رو هیچ چیز نمی خوره؟ چطور هم درو میکنه و هم روزه میگیره؟...اصلا مگر با یک کوزه آب و یک دانه نان میشه روزه گرفت؟... اصلا چي باعث میشه که اون با این که تقریبا شصت و پنج سال سن داره تن به این سختی بده؟ كي... یا چه نیرویی او نو این قدر تو کاری که میکنه مطمئن کرده که حتی حاظر نيست برای رفع تشنگیش حد اقل یک جرعه آب بخوره؟ آخه مگر اینقدرم نافرمانیه؟!» «عمو خدا قوت!» «خداقوت عمو! باز که زحمت ما افتاد گردن شما! اگر تو راضی نباشیا عمو، نمی دانم روضه ما را خدا ...؟» «نه عمو این چه حرفیه میزنی من خودم دوست دارم اینجا بیام! من خودم...» «میدونم عمو تو پسر خیلی مهربانی هستی! خدا تو را هم در ثواب روزه من شریک میکنه.» وقتی به دست بر كمر و صورت سوخته و پر از چروک پیر مرد نگاه کرد، عمو را آنقدر خسته دید که هیچ کدام از سؤالاتش را نپرسید. کوزه آب و بقچه نان را توي خورجين گذاشت. کمک کرد گندم ها را با عمو بستند و بار الاغ کردند. پسرك با پير مرد خدا حافظي كرد و هین هین کنان از پشت سر بارها به راه افتاد. وقتی به اولین بلندی رسید از خورشید دیگر جز چند اشعه سرخ دیده نمیشد. روی سنگ بزرگی رفت تا عمویش را خوب سير ببیند؛ با خود گفت:«خدا حافظ پير مرد صبور! خيلي دوست دارم مثل تو باشم ... ولي نميتوانم اين همه سختي اي كه تو ميكشي را تحمل كنم!» پير مرد دور بود و صدايش را نمي شنيد. ديد كه دست های عمو از سرش با لاتر رفت؛ رو به جايي كه قبله ميگفتند به انتظار نشسته بود، انگار داشت به آسمان نگاه میکرد. پسرك از بالای سنگ پرید و دويد تا خودش را به بارها برساند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:8 توسط دبیر حلقه
|
|
||