|
|
|
|
|
خصوصيت و ماهيت فرناندو سورنتينو برگردان: مهناز دقيق نيا در25 ژوئيه وقتي سعي كردم حرف A را تايپ كنم، متوجه زگيل كوچكي روي انگشت كوچك دست چپ ام شدم. در روز بيست و هفتم به نظر بزرگ تر مي رسيد. روز سوم اوت با كمك يك ذره بين زرگري توانستم شكل آن را تشخيص بدهم. يك جور فيل كوچك بود، اما فيلي در جزييات تمام كه از انتهاي دم كوچك اش به انگشت من متصل شده بود. از آزادي حركت بهره مند بود مگر در مواقعي كه نيروي حركت اش كاملا" به ميل من وابسته بود. مغرورانه، وحشت زده و با دودلي آن را به دوستان ام نشان دادم،مشمئز شدند و گفتند يك فيل روي انگشت كوچك نمي تواند چيز خوبي باشد، بهتر است به يك دكتر پوست مراجعه كنم. به حرف هاي شان گوش ندادم، ديگربا كسي مشورت نكردم. كاملا" خودم را وقف مطالعه ي تكامل فيل كردم. در روزهاي پاياني ماه اوت به يك فيل كوچك دوست داشتني خاكستري به اندازه درازاي انگشت من تبديل شده بود هرچند ضخامت اش كمي بيشتر بود. تمام روز با فيل بازي كردم. گاهي از آزاراش لذت مي بردم، از قلقلك دادن اش و اين كه يادش بدهم پشتك بزند و از موانع كوچكي مانند جعبه كبريت، مداد تراش يا پاك كن بپرد. وقت اش رسيده بود كه برايش نامي انتخاب كنم. به اسامي احمقانه و قديمي كه مناسب يك فيل باشد فكر كردم: دامبو،جامبو،يامبو... بالاخره تصميم گرفتم او را فيل كوچولو صدا بزنم. دوست داشتم كه به او غذا بدهم. روي ميز خرده نان، برگ كاهو وعلف پهن مي كردم و دور از آن ها روي لبه ي ميز يك تكه شكلات مي گذاشتم. فيل سعي مي كرد كه خودش را به آن ها برساند. اما اگر دست ام را محكم نگه مي داشتم نمي توانست به آن ها برسد. در اين موارد بود كه مي پذيرفتم فيل يك بخش، ضعيف ترين بخش از خود من است. كمي بعد وقتي فيل به اندازه يك موش شد نمي توانستم به سادگي كنترل اش كنم. انگشت كوچك من براي مقاومت در برابر بيقراري او خيلي ضعيف بود.اما باز دچار اين توهم بودم كه اين پديده فقط به رشد فيل محدود مي شود. وقتي اندازه يك بره شد از اين اشتباه بيرون آمدم. در آن روز من هم به اندازه ي يك بره بودم. آن شب و چند شب ديگر نيز من روي شكم خوابيدم در حالي كه دست چپ ام از تختخواب بيرون بود. فيل كنار من روي زمين مي خوابيد. بعد از آن مجبور بودم صورت ام را به طرف پايين،سرم روي تن فيل و پاهايم را بر پشت اش قرار دهم يعني بالاي آن مي خوابيدم. تقريبا" بلافاصله فهميدم كه بخشي از كفل اش كافي است. بعد هم دم اش. بعد از مدتي نوك دم اش، جايي كه من روي آن فقط يك زگيل نامحسوس بودم. آن زمان مي ترسيدم كه ناپديد شوم، ديگر من نباشم، فقط ميليمترساده اي از دم فيل باشم. بعدها ترسم از بين رفت واشتهاي ام را دوباره به دست آوردم. ياد گرفتم خودم را با ته مانده خرده نان ها،علف و حشرات ميكروسكوپي سير كنم. البته اين قبلا" بود. حالا يك بار ديگر جايگاه با ارزش تري روي دم فيل به دست آوردم. درست است، من هنوز به او وابسته هستم. اما حالا مي توانم يك بيسكويت كامل را بگيرم و بطور نامحسوسي مردمي را كه از سيرك بازديد مي كنند تماشا كنم. در اين مرحله از بازي خيلي خوش بين هستم.مي دانم كه فيل در حال كوچك شدن است. در نتيجه با حس قابل انتظار برتر بودن از طرف تماشاگران بي توجه پر شدم، كساني كه براي ما بيسكويت پرتاب مي كردند، كساني كه فقط به فيل آشكاري كه در مقابل شان بود باور داشتند. بدون ترديد به اين كه او چيزي نيست جز نشاني بالقوه از هستي نهاني كه هنور در انتظار است.
بارانی از سنگ(بر اساس قصه های قرآن و تاریخ پیامبران ) باران به شدت می بارید و مثل ناودانی باریک به پایین شیشه اتوبوس جریان می یافت تکه های بزرگ و کوچک سنگ های سیاه در میان بوته زارهای و دشت ها مرا به تعجب وا داشت . وارد ترکیه شده بودیم و تا صوفیان راه چندانی نبود . به یاد داستان قوم لوط افتادم و یادم آمد که تعدادی جوان زیبا روی به منزل ابراهیم که درود خدا بر او باد وارد شدند. بر او سلام کردند و او هم به رسم ادب پاسخ گفت و دانست که این سلام از روی تعارف و تظاهر نیست بلکه از عالم قدسی است . خوب بخاطر داشت آن روز ی را که در میان آتش نمرودیان زبانه های آتش بر او گلستان شد و ندای افلاکیان را قبلا شنیده بود ،ندائی که برایش سلامت و آرامش بود . متواضعا" جواب داد ، گوساله بریان کرد و سفره ای مجلل انداخت . با تعجب دید که دست به سوی طعام نمی گشایند و اضطرابی در صورتش هویدا شد . گفتند : ما فرستاده خدائیم و مـژده فرزندی پسر را برایت داریم و بزودی از نزدت خواهیم رفت ،تا ماموریت مان را انجام دهیم و قوم لوط را به سزای عملشان برسانیم . همسرش که این سخنان را می شنید پوزخندی زد و با تعجب گفت :چگونه ممکن است؟ من نازا هستم و او پیرو فرتوت ! جوابش گفتند :آیا تعجب می کنی از کار خدا !همیشه رحمت و برکات او بر شما اهل بیت بوده است و او هر چه بخواهد اتفاق می افتد. ابراهیم دریافت همه اینها از عظمت و بزرگواری خالقش بود . فرصت را غنیمت دید ،به مجادله با آنان درباره قوم لوط پرداخت و تقاضای بخششان را کرد ،شاید فرستادگان از کار خود برگردند اما آنها در جوابش گفتند :از این تقاضا در گذر که ما ماموریم و معذور . اگر نگران خواهر زاده ات (لوط)هستی مطمئن باش که ما نیز میدانیم او در میانشان هست و به او آسیبی نخواهد رسید مگر همسرش را . او زنی بد خواه است و به خدا پشت نموده و در میان این قوم هلاک خواهد شد . ولوله ای در میان قوم بپا خواست ،همگی خبر آمدن جوانان زیبا روی را به یکدیگر میدادندو همچون سیل بسوی منزلش روانه شدند آنها از انجام این عمل زشت ابائی نداشتند و مثل قانون تصویب شده بود و در بینشان رسم بر این بود که عمل زشت را در مقابل چشم یکدیگر انجام دهند . لوط دید که پند و موعظه بر نمی دارند و نزدیک است که آبرویش را بریزند و از طرفی مهمانها برایش عزیز و محترم بودند و بی بند و باری قومش را می دانست ،چاره آن دید که دخترانش را پیشنهاد دهد و گفت :هر یک از ایشان را می خواهید به ازدواج در آورید یکی زعوراء و دیگر ریتا ء حاضرند به ازدواج روسای قبیله در آیند و خدای نکرده بیش از این افتضاح بار نیاورید . اما گویا گوششان بدهکار نبود و از سر مستی و جهل شان گفتند :تو خودت می دانی برای چه کاری امده ایم و نسبت به دختران تو هیچ علاقه ای نداریم و حق ما هم نیستند . زیبارویان قدسی به لوط گفتند : خودت را خسته نکن ،از آنها یاری مطلب که تو را یاری نخواهند کردو ناله و ضجه تورا نمی بینند و دستشان به تئ و ما نخواهد رسید . دید که چگونه چشمهایشان کور شد و با وحشت از منزلش رفتند. از خدایش برایشان مهلتی خواست ،شب هنگام اهلش را برداشت و از آنها دور شد . نباید به پشت سرشان برگردند تا اینکه کوهها و تپه ها به آسمانها رفت و زلزله ای شدید در گرفت و آتشفشانی از سنگ باریدن گرفت . با خود گفتم آیا اینجا همان مکانی است که در میانه راه عبرتی برای رهگذران است ،اینها کدام قوم بودند ؟آیا قوم لوط بودند که رهبر و بزرگشان را اطاعت نکردند و یا قوم عاد و ثمودو ..... باران همچنان می بارید و سنگها بعد از هزاران سال هنوز به زمین چسبیده بود ،گویا هیچ ابزاری قدرت جابجائی انها را نداشتند و من مات ومبهوت انتظار رسیدن به مقصد را داشتم تا اینکه مدیر کاروان همچنان از زادگاه ابراهیم و محلی که او را در آتش افکندند سخن می گفت و از ما می خواست که در صوفیان ترکیه به هنگام توقف به تفکر و تدبر بپردازیم و خودمان را بیابیم. سر انجام به آنجا رسیدیم ،دریاچه ای بزرگ با ماهی ها ی زشت و بد ترکیب ،و من نظاره گر حرص و ولع ماهی ها بودم که چگونه در مکانی که زمانی گلستان ابراهیم بوده ،اینگونه آنها گرسه ،زشت و بد ترکیب اند و شاید اگر کسی در آب می افتاد تکه تکه اش می کردند و او را می خوردند . شبیه کوسه های کوچکی بودند با سبیل های بلند و جثه بد ترکیبشان از درون آب آنقدر بالا می پریدند که بچه ها از ترسشان به عقب می جستند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:30 توسط دبیر حلقه
|
|
||