|
|
|
|
|
فرمانده 1- دانه هاي تند و شتابان مهمان هاي نو رسيده ، بر موهاي سپيد فرمانده كه از پهناي پيشانيش به روي ابروانش خزيده بود ، آرام مي گرفت . باد صورتش را نوازش مي داد. خودش را پشت ديوار مسجد پناه داده بود . هنوز تا اذان فاصله داشت . براي اينكه وقت سريعتر بگذرد ، حواسش را به آدم ها و رفت و آمد ها پرت كرده بود . گاه گاهي نگاه هاي عجولانه و كنجكاوانه رهگذران در نگاه معنا دار فرمانده گره مي خورد . دستهاي چروكيده اش از هول سرما در جيب هاي نخ نخ شده كاپشن وظيفه اش گم شده بود . مردي چهار شانه ، با صورتي تراشيده و موهاي كم پشت از يكي از درهاي كوچه خارج شد چند لحظه بعد دختر بچه اي كه عروسكي در بغل داشت پشت سر مرد دويد دستش را به او داد و آرام از جلوي فرمانده عبور كردند . صداي فرمانده بلند شد : - اخوي ...كارتون داشتم . صورت گرد و تپل دخترك به سمت صدا برگشت . دخترك دستي را كه به كمر عروسك انداخته بود به سمت فرمانده دارز كرد و گفت : - باباي داره تو رو صدا مي زنه اون آقا با شماست ... مرد بي اعتنا دست دخترك را كشيد و همزمان عروسك روي زمين رها شد و با صورت روي سطح برفي زمين غلت خورد. و گفت : - بابا يي ديرمون شده بايس زودتر بريم . ماماني ناراحت مي شه ها . نگاهي به فرمانده انداخت و با اصرار گفت : - يالا عروسكت رو بردار تا سرما نخوردي . مرد حالا متوقف شده بود . فرمانده دوباره صدايش را بلند كرد : - هاي با تو بودم . بگو ببينم جبهه رفتي ؟ مرد با تعجب پوزخندي زد و گفت : - بالفرض كه رفته باشم امرتون ؟ - خوب حالا شدي آدم حسابي . راستي بگو ، لابد شما حاج حمزه رو مي شناسي توي همين محل بود . - برو پدر جان دنبال نون باش كه خربزه آب . آخه مگه به سن و سال من مي خوره جبهه رفته باشم ما همش يك سال اومديم اينجا ، والا بي خبرم . جوان راهش كشيد و رفت . ولي فرمانده سر جايش خشكش زده بود . زيرلبش يك چيزهاي زمزمه كرد و رفت توي حال خودش . 2- يك جوان ريشو ، از پشت سر دستش را روي پشت فرمانده انداخت و گفت : - احوال حاجي چطوره . فرمانده برگشت . جوان او را در بغل گرفت ، چفيه اش را كه دور گردنش چنبره زده بود ، بوسيد. بوي گلاب بيني جوان را تيز كرده بود و دهان هر دوي آنها به ذكر صلوات باز شد . فرمانده گفت : - جوون من مي شناسي؟ - اين حرفا چيه حاجي اولندش شما سرورموني ما هم چاكرت ، ثانيندش ما همه با هم برادريم ، آخه برادري كه اين حرفا سرش نمي شه . يك دسته كليد از جيبش در آورد .كليدها با دو سه رشته نخ با هم جمع شده بودند يكي يكي كليدها را به در مي انداخت . فرمانده گفت : - مثل اينكه تازه كاري . - نه حاجي ، هفته قبل زن كربلايي علي ، خادم رو مي گم عمرش رو داد به شما ، هيچي ديگه كربلايي رفته روستا برا مراسم كفن و دفن ... دو نفري وارد مسجد شدند فرمانده وضو گرفت و به نماز ايستاد . 3- - قبول باشه حاج سعيد ، باورم نمي شه . - به تويي رضا . - شما كجا اينجا كجا حاجي ؟ - اومدم يه حال و هوايي با بچه ها بكنم . حرف و حديث ها ي فرمانده و رفيق قديمي اش گرم شده بود كه ... - بيا بهت گفتم . - من وقت ندارم . فرمانده دستش را گرفت و فشرد اما او دستش را به سردي از دست فرمانده كشيد ، نگاهش را از چشمان فرمانده به زير انداخت ، سرش را تكان داد و گفت : - بايد بروم . ولم كن ديگه حاجي زندگيمون سياه كردي هنوزم بست نيست ... به سمت در روانه شد . - وايستا كارت دارم . محسن جان ... محسن قاطعانه روي حرفش ايستاد و به نداي فرمانده توجهي نكرد . فرمانده عاجزانه ادامه داد : - اخوي ، برادرت داره ازت خواهش مي كنه ... و پشت سر محسن راه افتاد . صداي قدم هاي محسن مثل تركش هايي روي قلب فرمانده كارساز بود . نتوانست اين همه بي مهري را يك جا قبول كند . محسن از در مسجد خارج شده بود. جمعيت نمازگذار خيلي زودتر از مسجد رفته بودند بنابراين به راحتي محسن را شناسايي كرد و مثل شيري نعره كشان گام هايش را در هوا به پرواز درآورد. با اينكه سن و سالش اجازه نمي داد به پاي محسن برسد اما اراده و غيرتش او را به حركت واداشت نزديك محسن رسيده بود. از پشت ، كاپشن محسن را نشانه رفت و با يك حركت او را صد و هشتاد درجه برگرداند و مقابل او قرار گرفت با كف دستش به سينه محسن زد و محسن با پشت به ديوار برخورد كرد . رگ هاي گردن فرمانده بالا زده بود پيشاني و ابروانش را به علامت خشم جمع كرد ، چشم در چشم محسن خيره شد و با لحن آتشين گفت : - بچه جان تو مث اينكه احترام بزرگتر حاليت نيست . به نامت قسم مراعات وجاهتت رو كردم و الا خرد و خميرت كرده بودم چرا حرف كه مي زني وا نمي ايستي جوابش رو بشنوي ها شنيدم باز پشت سر من حرفها زدي . اگه من عرضه نداشته باشم با نيرو هام تعامل كنم كه ديگه هيچي . بيا بيا اين آلبوم رو بگير محسن اينها همه نيرو هاي من بودند نمي خواستم تا امروزحرفهام بزنم سالهاست كه اين حرفها را در درونم حبس كردم البته كه سالهاست نگذاشتند حرفي بزنم اما اين دفعه تصميم قاطع گرفتم همه چيز رو بگم خواهش مي كنم گوش كن . فرمانده آستين هايش را بالا زد همه قد و بالاي دستش پوسته پوسته بود. - محسن مي بيني . يقه اش را چاك داد پوست هاي سينه اش از سوختگي جمع شده بود و مويي نداشت . - محسن من چند ساله با اين زخم ها ساختم اما چيزي كه سينه من رو از درون مي سوزونه اينها نيست محسن شخصيت من سالهاست ترور شده مي فهمي يعني چي ؟ فرمانده يكريز مي گفت و اشك دور چشمانش حلقه زده بود . و محسن سرش پايين بود و همينطوري با انگشتانش آرام آرام ورق هاي آلبوم را جا به جا مي كرد . 4- محسن من هيچي كم نگذاشتم تو كه لابد از پدرت شنيدي ... - نامرد اسم پدر من به زبون نيار . فرمانده از خشم صورتش سرخ شد اما چند لحظه سكوت كرد و ادامه داد ؛ - اون مي دونه كه من تو تيراندازي هاي شب عمليات ، سر خم نكردم من رو درخت هاي ارتفاعات كرمانشاه برا بچه ها پسته جمع مي كردم بچه ها مي گفتند حاجي با اسلحه قناسه دار پيشاني ات مي زنند اما من كه گوشم به اين حرفها بدهكار نبود . محسن من با اراذل و اوباشي گشتم كه تو تصورش رو هم نمي كني ولي به خدا قسم پا رو عهدم با خالقم نگذاشتم شب عمليات تو قلب يه مشت آدم نامرد ، فرمانده شون رو خلع سلاح كردم اون شب تا صبح بچه ها يك ريز از خنده ... اما ... 5- محسن باور كن من مقصر نبودم نيروهاي من و خاطراتشون تو تك تك اين عكس ها سالهاست كه در ذهن من ثبت شده . محسن من اون لحظه مرگ رو تو دستاي اون نامرد ديدم با همه جسارت و گستاخي به سراغ پدرت اومده بود من اتفاقي تو سنگر پدرت ظاهر شدم اما دير رسيده بودم كارش رو تموم كرده بودند محسن كارمن نبود ازش فرار نكردم سينه به سينه اون نامرد ايستادم وقتي معركه داغ شد ديگه نفهميدم كي از پشت سر با قنداقه تو سرم گذاشت ولي منطقه آروم بود مي دونستم كار همون زنداني نامرده... - پس چرا اون شب نگهبانها را فرستاده بودي مرخصي ؟ مگه تو فرمانده نبودي مگه نيرو ها تو دست تو نبود اگه كار تو نبود كه اون زنداني رو فراري نمي دادي . - محسن به خدا پدرت ضمانتش رو كرد آخه تو كه مي دوني من رو حرف بابات حرف نمي زدم . فرمانده نتوانست ادامه بدهد بغض گلويش تركيد ... 5- آن شب فرمانده خواب نداشت نمي توانست به محسن بگويد كه آن نامرد دامادشان فرهاد بوده كه الان داره درخارج از اين آب ها زندگي مي كند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:45 توسط دبیر حلقه
|
|
||