|
|
|
|
|
خوب کادر پر می کند امروز صبح وقتی آفتاب در آمد ، سبزههای کنارم را دیدم که تازه داشتند راه خودشان را از داخل خاک باز میکردند. فهمیدم ، زمان آمدنت شده است. امّا این بار قبل از اینکه راه بیافتی برایت زحمتی دارم . میخواهم به آدرسی که می دهم بروی و چیزی را از یک بندهی خدا بگیری و باخودت به اینجا بیاوری. اسم خیابانها تغییر کرده ،آن موقع که من مشهد بودم همه چیز مخصوصاً اسم خیابانها فرق میکرد . اما خیالت راحت این آدرس را با چیزی که در ذهنم ، از همان سابق مانده به تو میدهم. راه حرم امام رضا (علیه اسلام ) را که میدانی. از همان خیابانی که زندگی میکنی باید مستقیم وارد صحن حوض طلا بشوی. فکر کنم آن درب را ، درب ساعت می گویند. . . درست است درب ساعت . بعد از اینکه به امام (علیه السلام) سلام دادی دوباره روبرویت را نگاه کن و از درب ناقاره خانه رد شو . راهت را به همین شکل ادامه بده تا از حرم خارج شوی . فکر نکنم تا به حال پایین خیابان آمده باشی . به خاطر همین از اوّل اسمش را نگفتم تا هول برت ندارد . پایین خیابان را آنقدر برو که دیگر احساس کنی پاهایت دارد از حال میرود. اگر قدرت پاهایت خوب باشد،احتمالاً تازه به وسطهایش رسیدهای. چهارراه دوم را به سمت چپ بپیچ . حواست باشد که کوچهی پنجم سمت راستت را رد نکنی. داخلش برو . کوچهی درازیست . همان چند ساختمان سر کوچه نما دارد ، به انتهای کوچه که رسیدی، هم تنگتر میشود و هم کثیفتر ،آنجا نه از دیوار سنگی خبر است نه از درهای پر نقش ونگار . اگر دیوارها زیاد نو باشند، آجری هستند و صاحب خانه اگر زیاد حال و پول داشته باشد درب خانهاش را رنگ کرده است. به جایی میرسی که روبرویت دیگر ساختمانی نیست و یک بیابان تمام فضای چشمت میشود. پشت سرت را نگاه کن . همانطور که نگاه میکنی یک دختر بچّه را می بینی که دارد تنهایی روی یک پا می پَرَد ، از یک مربع به مربع دیگر . به قول بچّههای تو این سنّ و سال لِیْلِی میکند . از او بپرس خانهی آقای محمدی کجاست؟ احتمالاً نمی داند. برای سن چهار،پنج سال او هنوز زود است بفهمد نام خانوادگی چیست. به او بگو با علی آقا کار دارم . فوراً ذوق می کند و میگوید: « منظورتون بابا علییه؟! ». برای اینکه آنجا افسوس نخوری، سفارش میکنم سر راحت یک بیسکویت یا چیز دیگری بِخَری، خوشحال میشود. پشت سرش برو. از اینکه همان بار اول ،که تا آخر کوچه رفتی و این بنبست را ندیدی ،تعجب نکن. باریک است.خیلیها از اینجا رد میشوند و اصلا ًمتوجّه این بنبست نمیشوند. ته کوچه در هرضلع یک درب وجود دارد . یکی از آنها رنگ شده امّا معلوم است از رنگ شدنش ده سالی میگذرد. دیگری تازگیها ضد زنگ خورده است تا نپوسد. آن یکی نه رنگ دارد و نه ضد زنگ ،آهن عریان است. به همین خاطر وقتی دختر آن را باز می کند مقداری از زنگِآهنها روی زمین میریزد . صدای دختر بلند می شود. مادرش را خبر می کند که کسی آمده و با ، پدر کار دارد. مادر بعد از چند دقیقه میآید . مانند شخصی که از چیزی بترسد همان دست زیر چادرش را جلوی دهان گرفته. بگو «با آقای محمدی کار داشتم .» به تو نمیگوید که بیرون رفته یا نمی تواند جواب شما را بدهد ویا سرش شلوغ است. از جلوی در کنار میرود و به تو تعارف میکند که داخل بروی . داخل حیاط که رفتی اطراف را نگاه نکن. مادر، وقتی می بیند کسی با چشمهای تنگ شده به دیوارهای کج و معوج به پنجرهای که به جای شیشه ، پلاستیک دارد نگاه می کند ، خجالت می کشد. آخر وقتی در خانهی پدرش زندگی میکرد دیوارها صاف بودند . هر چه قدر هم می خواست شیشه میشکست و پدرش بدون اینکه دعوایش کند، پنجره را شیشه میانداخت. فقط میگفت : « دختر، چه معنی داره سنگ بازی کنه؟!» اما حالا کسی نیست برود شیشه بگیرد . خودش هم از چشمهای شیشه فروشِ سر خیابان متنفّر است . . . مطمئن هستم یا الله می گویی و داخل اتاق می روی . هیچکس غیر از علی در اتاق نیست. البته به جز شما هم شخص دیگری نمیتواند داخل بیاید چون جایی برای نشستن پیدا نمیکند. نصف آن را رختخوابش پر کرده است و تو تنها میتوانی در نصف دیگرش، اگر قرصها را جابهجا کنی بنشینی. دخترش بعد از تو وارد میشود و کنار پدرش مینشیند.همسرش هم به آشپزخانه رفته تا چای بیاورد. واقعاً نمیدانم چه حالی میشود ، سخت است برای یک زن وقتی میبیند چای هم تمام شده و باید تا زمانی که در خانه هستی ، همانجا از خجالت پنهان شود. اصلاً شاید بهتر باشد به عنوان هدیه یا عیدی یک پاکت چایی با خودت ببری، این کار با خودت است . من سفارشی نمیکنم. خودت هستی ، علی و دخترش . تعجب میکنی از اینکه آن ساعت روز او را در رختخواب می بینی . این روزها حالش بدتر شده است.می خواهد جلوی پایت بلند شود تا احترامی به تو که برایش ناشناس هستی بگذارد ،نمیتواند. ببخشید میگوید و دوباره به حالت دراز کشیده ، مینشیند. صدایش را که میشنوی با خودت فکر می کنی چه سرمای سختی خورده است .فکر میکنی از سرما دستهایش را زیر پتو پنهان کرده است. ریشهای کم پشت و نیم سیاه و نیم سفیدش توجّهت را جلب میکند.این را به تو بگویم آن چهرهی پیر و پر از چروک را که می بینی سنّش به چهل و پنج سال هم نمیرسد .این را هم به تو بگویم که لازم نیست وقتی پشت سر هم سرفه می کند از پارچ کنار دستش آب بریزی . خشکی گلویش با آب برطرف نمیشود وگرنه سالها قبل یک لیوان آب می خورد و از این درد ، خودش را خلاص می کرد. از حالَت می پرسد. تو هم از حالش می پرسی . فقط میگوید:« الحمدلله، راضیام به رضای خدا » با همان حال بدش سعی میکند با تمام قدرت این جمله را بگوید تا بوی ناشکری از آن بالا نیاید. نگو که من، تو را سراغش فرستادم . بگو یکی از دوستان قدیمیاش تو را فرستاده . اصرار نمیکند که نامش را بگویی .از این میهمانهای ناخوانده زیاد برایش میآید اما بیشتر از یک بار نه . میروند و فراموش میکنند کسی را باآن حال دیدهاند ، فقط بعضی موقعها ،وقتی میخواهند آمار بدهند میگویند ما در ایام عید به دیدن خوانوادهی شهدا و جانبازان میرویم و برای آنها . . . وقتی دخترش بیرون رفت متوجّه می شوی که تعارفها زیاد شده است وحالا وقت گفتن موضوع رسیده. بدون خجالت بگو که دستکشهایش را میخواهی . اول یادش نمیآید. بگو همانکه با خودت یادگاری آوردی. یادش میآید ، همسرش را صدا می زند صدا به همسرش نمیرسد چون انگار جلوی دهانش پارچهای گذاشتهاند. دوباره صدا میزند ، باز فایدهای ندارد تا اینکه سرفهای بلند میکند بعد از این سرفه میگوید:« دستکشهام دم دسته ؟» صورتش را به طرف تو میکند و میپرسد :«برای چی؟» بگو برای چند روز قرض میخواهی . با اینکه وعدهی دروغ ،زیاد شنیده اما حرفت را باور میکند. من هم خیالم از تو راحت است ، چون میدانم بعد از اینکه به سراغ من آمدی دستکشها را بر میگردانی . چند دقیقهای هر دو در فکر فرو می روید. همسرش شما را از فکر بیرون میآورد. دختربچّه هم آمده و پشت چادر مادرش راه می رود. مادر ، دستش را به همان شکل که زیر چادر است به طرف همسرش دراز میکند. دستکش پوسیدهایست . علی دستش را از زیر لحاف بیرون میآورد تا آنها را از او بگیرد. اگر ترسیدی یا چندشت شد صورتت را به دخترش برگردان تا ببینی چه طور با محبّت به همان دستها نگاه میکند و برایش حکم همان دستهای سالم را دارد . حالا می توانی به دستها نگاه کنی این محبّت را از چشمهای دختر ، بدون اینکه خودت بخواهی گرفتهای . دست راست تا آرنج قطع شده ، دست چپ تا مچ . تمام سعیاش را به کار میگیرد تا دستکشها از دستش زمین نخورد. اشکی هم گونههای خشکش را خیس میکند. بدون اینکه بپرسی انسان بیدست ، اینها به چه دردش میخورد؟ جواب می دهد: « این دستکشها کمک کارم بود تا سیمهایخاردار دستم را زخم نکنند.» چیز دیگری نپرس خودم برایت تعریف می کنم. اگر او بگوید ، ممکن است حالش بد شود. علی محمدی، معبر باز میکرد. دستکشها را که می بینی اینقدر پوسیده به خاطر کار زیادش است . آخر آن زمان ، هنوز افراد زیادی بلد نبودند، مین خنثی کنند. اما اینکه چرا همراه دستها ، دستکش از بین نرفته میتوانم بگویم . علی زیاد به فکر بیتالمال است. شب قبل از جانباز شدنش هم خواب حضرت ابوالفضل را دیده بود . او خوب میدانست که دستکش نمی تواند جلوی آتش مین را بگیرد. این دستکش را هم بعد از جنگ، یکی از دوستانش که میبیند اینها را دور میریزند و دستکشهای جدید و محکمتر میآورند به او برمیگرداند. موقع برگشتن اطرافت را خوب نگاه کن تا هفتهی دیگر که برگشتی راه را گم نکنی . به خانه هم که رسیدی برای آخرین بار وسایلت را چک کن و دستکش را روی همهی آنها بگذار تا خدایی ناکرده یادت نرود که آنها را برداری . دفعهی اولّت نیست که به بازدید مناطق جنگی می روی ،پس آدرس قتلگاه فکّه را خوب می دانی . حتّی بهتر از من . چون سالها قبل ،آن هم در تاریکی به اینجا آمدهام . الان که شما میآیید اینجا خیلی فرق کرده است اما تو از کنار سیمخاردارها بیا . از همان اول که وارد آن محیط باز شدی به سیم خاردارها نگاه کن . سعی کن حواست را هیچ چیزی پرت نکند. رنگم رفته است .دیگر شبیه همان خاکهای رملی شده ام. اگر یک روز باد تکانم ندهد فکر کنم زیر خاک دفن میشوم. سال قبل که زیر خاک بودم رنگم مشکی بود با خطهای سفید، البته خونِ خشک شدهی علی هم گوشهای از من را رنگ کرده بود.کدام خون؟! همان خونی که از دستش آمد . قبل از اینکه آن انفجار اتفاق بیافتد دستش را سیم خاردار زخم کرد. مرا از دور گردنش باز کرد و جلوی خون گذاشت و بدون اینکه محکمم کند به کارش ادامه داد. آفتاب کمکم داشت طلوع میکرد . به طرف مین بعدی رفت تاآن را هم خنثی کند من به زمین افتادم و بعدش صدای انفجار را شنیدم خاک انفجار رویم را پوشاند. حتماً می خواهی بدانی چرا از زیر خاک بیرون آمدم و تو را اینقدر زحمت دادم. میگویم با اینکه میدانم عدّهای صدایشان بلند میشود و سرم داد میکشند که:« به تو چه ربطی دارد که در مسائل تبلیغی دخالت میکنی . . .تو چه می فهمی تبلیغ یعنی چه . . .» و خیلی از این حرفها . هر چه میخواهند ، بگویند اگر حرف دلم را نزنم ممکن است تمام تار و پودم از هم بپاشد. از آن زمانی که یک گروه برای ساختن فیلم مستند به اینجا آمدند ،یک سال گذشته . گوشهی من را خاک لو داده بود.یکی از آنها که خودش را خیلی خوش ذوق میدانست با اینکه یک دستیارکارگردانی بیشتر نبود . به طرفم دوید، به نظر میآمد یک گنج پیدا کرده است که اینقدر خوشحال شده بود. دستش را از همان گوشهام گرفت،بدون اینکه سنگینی خاک را از قسمتهای دیگرم بردارد، بیرونم کشید. نزدیک بود نصفم زیر خاک بماند. علی را صدا زدم امّا می دانستم چندین سال قبل ، او رفتهاست و من جا ماندهام. دستیار مرا با ذوق به کارگردان نشان داد و گفت: «چفیه . . . چفیه ،خوب کادر پر میکنه . » خوب هم به دردشان خوردم. فیلمی که از من گرفتند برای نماهنگ فروختند،از روی همان فیلم عکس گرفتند و برای مسابقات عکاسی فرستادند. مقام هم آوردند. در تیتراژ فیلمی داستانی هم نشانم دادند و خیلی چیزهای دیگر که تا حالا انجام دادهاند، تا بعد چه استفادهای میکنند ، خدا میداند . دستیار برای اینکه بگوید چه طور میشود از من استفاده کرد ، به همین جایی که الان هستم آمد و مرا روی سیم خاردار انداخت. فریادی زد تا توجه کارگردان را به خودش جلب کند. کارگردان هم که داشت به یک خبرنگار زن جواب میداد با بیمیلی نگاهی به این منظره انداخت و به فیلم بردار گفت : « بگیر. » فیلمبردار بعد از مکث فراوان بالاخره دوربین را بیرون آورد. تا خواست مرا در کادر، جا بدهد باد تندی گرفت . روی زمین افتادم. فیلمبردار که عصبانی شده بود به دستیار، دستور داد تا این بار مرا روی سیمها محکم کند.دستیار هم نامردی نکرد و هر چهقدر عقده از او داشت، سر من خالی کرد . یکی از خارهای سیم را تا انتها در بین یکی از مربعهایم فرو کرد. باز فریادِ (علی کمکم کن)ام بلند شد . دیگر این بار محکم شدم و هر چه قدر که فکر میکردند کافی است ،از زوایای مختلف فیلم گرفتند.تا اینجا ناراحت شده بودم امّا نه اینقدر که وقتی کارشان تمام شد دوربین را با احترام جمع کردند و داخل جعبهی نرم و راحتش گذاشتند ، امّا من تا حالا همان طور دارم بالا و پایین می روم بدون اینکه . . . بگذریم وقتی مرا دیدی همان دستکشهای علی را دستت کن. آزادم که کردی دور گردنت بنداز و با خودت به مشهد ببر . همراه دستکشها به علی برگردانم . دوست دارم دوباره دور گردن او بیافتم نه دور سیمخاردار که . . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 10:58 توسط دبیر حلقه
|
|
||